January 28, 2010::پنجشنبه 8 بهمن 88

نفس‌هایشان اژدها شده: درباره‌ی سیاست‌شناسی باطنی مولوی


نیمه شبی است. نشسته بودم و تازه خاطرات زندان به‌آذین، نویسنده و مترجم مشهور ایرانی را که تقریبا تمام دهه شصت هجری را در زندان جمهوری اسلامی به سر برده بود، تمام کرده بودم. دلم گرفت. به جهان مولوی پناهنده شدم، دیدم چه راحت پناهندگی می‌دهد! "فیه ما فیه" گشودم که، بی اغراق، "خواندنی"‌ای (قرآنی) پارسی است.

در پاره‌ای که اکنون از مولوی نقل خواهم کرد، مولوی پس از نقل روایتی منسوب به پیامبر (درود بر او)، به این مضمون که بدترین عالمان آنان‌اند که به دیدار حاکمان می‌روند و نیک‌ترین حاکمان آنان‌اند که به دیدار عالمان‌می‌روند (شَرُّ الْعُلَماءِ مَنْ زَارَ الْاُمَراءَ وَ خَیْرٌ الْاُمَراءِ مَنْ زَارَ اَلْعُلَمَاءَ)، تعلیل و تحلیلی باطنی از این روایت به دست می‌دهد. خلاصه‌ی تحلیل و تعلیل مولوی از این روایت این است که قدرت سیاسی، حاکمان را در مظان فساد قرار می‌دهد ( به تعبیر خود او: نفس‌های ایشان قوت گرفته است و اژدها شده) و همنشینی با آنان از نظر معرفت‌شناختی می‌تواند جهان ذهنی عالمان را واژگونه کند (برای فهم بهتر این تحلیل کافی است به فاصله‌ی عظیمی که درک روحانیان و دانشگاهیان حکومتی از واقعیت جاری میان مردم ایران امروز دارد، توجه کنید) و این مصاحبت غیر انتقادی با حاکمان، اندک اندک عالمان را نیز شبیه حاکمان خواهد کرد، خصوصاً اگر منافع مادی هم در میان باشد که در نزدیکی به حاکمان عموماً در میان هست و حتی اگر در ابتدا نباشد، بعداً در میان می‌آید.

ممکن است کسانی چنین نکته‌ای را بدیهی و پیش پاافتاده ببینند. فراموش نکنیم کار طبیبان دل و باطنیان، کشف علمی و فلسفی نیست، آنان نکاتی به غایت ساده و بدیهی را به ما یادآور می‌شوند که غفلت از همین نکات، دنیا و آخرتمان را تباه می‌کند (و درست به همین دلیل مجلس آن‌ها مجلس "ذکر" یعنی یادآوری است). وانگهی، در بدیهی نبودن این نکته‌ی بدیهی همین بس که اکنون عالمانی که این نکته‌ی باطنی را جدی گرفته‌اند در میان حوزویان چنان اندک‌ است، که می‌توان آن‌ها را به دو دست شماره کرد. این خطری معرفت‌شناختی-باطنی است که مولوی به ما گوش‌زد می‌کند. البته با استفاده از حدیثی دیگر می‌افزاید که حتی در همین دنیا نیز نزدیکی به حاکمان به کار عالمان درباری نمی‌آید زیرا حاکم، نزدیکان خودش را می‌خورد و این، منطق چرخه‌ی ِ باطل قدرت مطلقه است (هر آن‌کس که ظالمی را یاری رساند، خدا همان ظالم را بر او مسلط خواهد کرد).

 انگاری توضیحات من حجابی شد بر آیه‌های مولوی. بفرما می‌زنم این لقمه‌ی باطنی را و اگر از فراخواندن آن حالی دستتان داد و آنی بر شما رفت، موش کور این سوراخ مجازی را هم دعا کنید که سخت در جهان تاریک خویش گرفتار است و هر نوری که می‌جوید، بختیار که باشد، کورسویی می‌یابد که نسیمی ملایم هم آن‌را خاموش می‌کند، چه رسد به طوفان‌های سوزناک و بنیان‌کنی که روزان و شبان بر کویر دلش می‌وزد و هیچ گیاهی را بر پهنه‌ی آن، ریشه‌دار باقی نمی‌گذارد. همچون آیه‌ای است که خدایی از طریق ملکی به رسولی وحی کرده باشد. از خدا خواهیم توفیق عمل: [رسم الخط را تغییر داده‌ام برای فهم بهتر و یک جا را، که نفهمیده‌ام، علامت سوالی افزوده‌ام]:

"با پادشاهان نشستن ازین روی خطر نیست که سر برود (که سری است رفتنی چه امروز، چه فردا) اما ازین رو خطر است که ایشان چون درآیند- و نفس‌های ایشان قوت گرفته است و اژدها شده- این کس که بایشان صحبت کرد و دعوی دوستی کرد و مال ایشان قبول کرد، لابد باشد که بر وفق ایشان سخن گوید و رایهای بد ایشان را از روی دل نگاه داشتی [؟] قبول کند و نتواند مخالف آن گفتن، ازین رو خطرست زیرا دین را زیان دارد؛ چون طرف ایشان را معمور داری، طرف دیگر که اصلست از تو بیگانه شود؛ چندانک آن سو می روی این سو که معشوقست روی از تو میگرداند، و چندانک تو با اهل دنیا بصلح درمیآیی او از تو خشم میگيرد: مَنْ اَعَانَ ظَالِماً سَلَّطَهُ اللهُّ عَلَیْهِ آن نیز که تو سوی او ميروی در حکم اینست چون آن سو رفتی عاقبت او را بر تو مسلط کند." 
 


 

January 26, 2010::سه شنبه 6 بهمن 88

سیالیت معنا و تفسیر متن مقدس


برای مقاله‌ی میان‌ترم درس تصوفم نشسته‌ام و دارم ابن‌عربی می‌خوانم. در مدخل ابن عربی در دایرة‌ المعارف فلسفی استنفورد نوشته ویلیام چیتیک، برخوردم به عبارتی که به نظرم جالب آمد. به نظر شما این عبارت می‌تواند مبنایی هستی‌شناختی-عرفانی به دست دهد برای به رسمیت‌شناختن قرائت‌های مختلف از متن دینی؟


"ابن عربی به ما می‌گوید اگر کسی در بازخوانی آیه‌ای از قرآن دقیقاً همان معنایی را دریابد که پیشتر دریافته بود، آن آیه را به نحو شایسته نخوانده است- شایسته به معنای سازگار با "حق" کلام الهی- زیرا معانی‌ای که در این سه کتاب [کتاب قرآن، کتاب طبیعت و کتاب نفس انسان] بروز می‌یابند، هیچ‌گاه تکرار نمی‌شوند."


 he tells us that if someone re-reads a Koranic verse and sees exactly the same meaning that he saw the previous time, he has not read it “properly”—that is, in keeping with the "haqq" of the divine speech—for the meanings disclosed in the Three Books are never repeated


 

January 22, 2010::جمعه 2 بهمن 88

اخلاقی زیستن به منزله‌ی روندگی نه رسیدن


من اصلاً این جمله را نمی فهمم:


تا از ساده‌لوحی ِ جهان‌نگری‌های ماوراء‌الطبیعی دست نشوییم، نمی‌توانیم به شیوه‌ای زندگی کنیم که در خور سرشت‌مان به‌منزله‌ی موجودات محدود اخلاقی باشد.

[U]nless we cast off the innocence of supernatural world views, we cannot live in a way that does justice to our nature as finite mortal creatures.  (Buggini, 2003, p. 111).

منبع:

Buggini, J. (2003). Atheism: A Very Short Introduction. New York: Oxford University Press.

  اصلاحیه: در ترجمه من خطایی رفته بود که دوستان تذکر دادند زیرا مورتال به معنی میرا را مورال به معنی اخلاقی دیده بودم. این ترجمه داریوش است از کل جمله:

تا از جهان ‌بینی‌ های ماوراء طبیعی معصومانه ‌مان دست نکشیم، نمی ‌توانيم چنان زندگی گنیم که حق طبیعتِ ما را به مثابه ‌ی مخلوقاتی محدود و میرا ادا کند.

با این حال نفهمیدن من به جای خودش باقی است. چرا کسی نتواند حق طبیعت و سرشت خود را به مثابه مخلوقی محدود و میرا ادا کند در حالی که به جهاننگری های دینی باور دارد؟

 

January 20, 2010::چهارشنبه 30 دی 88

برخورد امام باقر با مخالفان

دوست عزیزم جناب علی مرادی از شفیلد این مطلب را برای من ایمیل کرد. نامناسب ندیدم که دوستان هم از محتوای آن برخوردار شوند.
مردی از اهل شام در مدینه ساکن بود که به خانه¬ی امام باقر علیه السلام بسیار می ¬آمد و به امام می¬گفت: « ... در روی زمین بغض و کینه¬ ی کسی را بیش از تو در دل ندارم و با هیچ کس بیش از تو و خاندانت دشمن نیستم . و عقیده¬ ام آن است که اطاعت خدا و پیامبر و امیر مؤمنان در دشمنی با تو است! اگر به خانه ¬ات رفت¬ و آمد دارم ، بدان جهت است که تو مردی سخنور ، ادیب و خوش¬ بیان هستی.»
درعین حال امام باقر علیه السّلام با او مدارا می¬ فرمود و به نرمی سخن می¬ گفت . چندی گذشت که مرد شامی بیمار شد و مرگ را رویاروی خویش دید، پس از زندگی ناامید شد . وصیّت کرد که چون درگذرد « امام باقر» بر او نماز گزارد .
شب به نیمه رسید و بسته¬ گانش او را مرده  یافتند . بامداد وصیّ او به مسجد آمد و امام را دید که نماز صبح به پایان برده و به تعقیبات نماز نشسته است .
عرض کرد : آن مرد شامی به دیگر سرای شتافته و وصیّت نموده که شما بر او نماز گزارید .
امام فرمود : او نمرده است... شتاب مکنید تا من بیایم.
پس برخاست ، دو رکعت نماز خواند و دست¬ ها را به دعا برداشت ، سپس به سجده رفت و تا طلوع خورشید در سجده ماند، آن¬ گاه به خانه¬ ی شامی آمد، بربالین او نشست، او را صدا زد، شامی پاسخ داد، امام او را نشانید، پشتش را بر دیوار تکیه داد و شربتی طلبیده  به کام او ریخت و به بستگانش فرمود : غذاهای سرد به او بدهند و خود بازگشت .
پس از مدّتی کوتاه مرد شامی شفا یافت ، به نزد امام آمد و عرض کرد : گواهی می¬دهم که تو حجّت خدا بر مردمانی!
                                                                                                                                                    امالی شیخ طوسی، ص 261.

 

December 20, 2009::یکشنبه 29 آذر 88

خداحافظ شیخ! به شکوفه‌ها، به باران برسان سلام ما را


آیت الله منتظری یکی از بزرگترین مراجع تقلید شیعیان اثنی‌عشری دیشب روی در نقاب خاک کشید. برای کسی مثل من که تصویری، تا حدودی خیالی، از عدل و پاکی و دانش و حقیقت‌جویی حوزویان، به خواندن درس دین کشاندم، مرحوم آیت الله منتظری کورسوی امیدی بود. خدایش بیامرزاد. از خلاف‌آمد عادت، فقیهی که از زرادخانه‌ی لقب‌پراکنی حکومتی "ساده‌لوح" لقب گرفت، یکی از بصیرترین فقیهانی از کار در آمد که ایران پسا انقلابی به خود دیده بود. رمز این بصیرت علاوه بر باهوشی مرحوم آیت الله منتظری، در صفای باطن او بود. او همیشه "حساس به ظلم" باقی ماند و مصداقی از این سنت الهی، و اگر نمی‌پسندی بگو طبیعی، بود که: اتقوا الله یعلمکم الله: تقوی (خویشتن‌بانی) بصیرت می‌آورد (چشم آدمی را در تشخیص حق و باطل باز نگاه می‌دارد). او کسی بود که در یک قدمی وصال با عروس هزار داماد قدرت (رهبر شدن) از سر صفای باطن با آن خداحافظی کرد. او دیشب در گذشت در حالی که تا آخرین روزها یاور مظلومان بود و خصم ظالمان. عاقبت به خیری، که هر روز و هر شب با دعا از درگاه جان جهان می‌طلبیمش، مگر چیزی غیر از این است؟ عاقبت به خیر شد.

ساعت به وقت این دیار قریب هفت صبح است. دیشب که حدود سه بامداد به رختخواب رفتم نمی‌دانم چرا احساس کردم که خوابم نمی‌آید. برخواستم و مشغول مطالعه شدم تا نیم ساعت قبل که خبر فوت این بزرگوار را ابتدا از چهره‌نامه‌ی‌ (فیس‌بوک) مسیح علی‌نژاد عزیز دریافتم.

 

هوای چشمهایم بارانی است. نیت کرده بودم رفتم ایران بروم قم به دیدن این بزرگوار. دکتر سروش اخیراً در لندن می‌گفت که مشغول پاسخ به جزوه‌ی آیت‌الله است در نقد وحی‌شناسی وی. ندید آن بزرگوار این نقد را. ایران آزاد را هم ندید. هوای شفیلد برفی بود امشب و هوای چشم‌هایم بارانی.

 

چه سال ننگی بود این دو هزار و نه- هشتاد و هشت. ضجه نمی‌زنم، ماه‌بانو خوابیده است، نمی‌خواهم بیدارش کنم. چقدر سخت است خفه گریستن.

 

خدایا! بیامرزش اگر هستی. خدایا! نگاهی کن از سر لطف به این ملت بدبخت که گرفتار نمایندگان دروغین تو ‌اند. هنوز تا طلوع وقت هست. شاید گفتم‌اش به دو‌گانه‌ای. طلوعی که آن شیخ پرصفا ندید. همو که هر چه ظلم بر او کردند همچون فولاد آبدیده شد. چقدر دوست داشتم از نزدیک ببینمش. آرزویی که حالا به گور خواهم‌اش برد.

 

خدایا بیامرزش. بمنک و کرمک. حالا بانو برخواست دوگانه‌ای بگذارد. اشکهایم را پاک می‌کنم.

 

 

December 15, 2009::سه شنبه 24 آذر 88

حکومتی نگران از پارگی

دیگر چه انتظاری می‌توان داشت از حکومتی که قبح روزه‌خواری برایش بیشتر از آدم‌کشی است، قبح پاره کردن عکس فردی بیشتر از  پاره‌کردن و تجاوز به خود یک فرد است و شعار برایش مهم‌تر از شعور است. 

December 9, 2009::چهارشنبه 18 آذر 88

آینه‌ی ضمیر من [از] تو نمی‌دهد نشان (؟)


نشسته‌ام در میانه‌ی انبوهی درس و مقاله‌ی آخر ترم که هوار ذهنی‌اش بیشتر آزارم می‌دهد  تا خودش، ساز جادویی لطفی و صدای سحرآمیزش را گوش می‌دهم. بارها نوشته‌ام که ساز و صدای این پیر ریش‌انبوه برای من چیزی از جنس شور زیستن است، چیزی از جنس، به قول اقبال لاهوری، "آن غم دیگر" است "که غم‌ها را برد" یا به قول حافظ از آن شراب‌هایی است که تا هلال "نقش غم" ز دور رؤیت می‌شود می‌بایدش خواست.
حالا خواند:
آن کو به دل دردی ندارد آدمی نیست / بیزارم از بازار این بی‌هیچ‌دردان

و حالا دوباره اوج گرفت:
بگردید، بگردید در این خانه بگردید / در این خانه غریبی است غریبانه بگردید
یکی مرغ چمن بود که جفت دل من بود / جهان لانه‌ی او نیست پی لانه بگردید
یکی ساقی مست است پس پرده نشسته است / قدح پیش فرستاد که مستانه بگردید
...
یکی مرغ غریب است که باغ دل من بُرد / به دامش نتوان یافت پی دانه بگردید
نسیم نفس دوست به من خورد و چه خوش بود / همین‌جاست همین‌جاست همه خانه بگردید
...                                                         / به غوغاش مخوانید خموشانه بگردید

وای من مست این غزل شبه‌عرفانی سایه‌ام، آن هم با ساز و صدای جادویی لطفی:
  نامدگان و رفتگان، از دو کرانه‌ی زمان/
                             سوی تو می‌دوند هان ای تو همیشه در زمان

                             در چمن تو می‌چرد آهوی دشت آسمان
                             گرد سر تو می‌پرد باز سپید کهکشان

                            هر چه به گرد خویشتن می‌نگرم در این چمن 
                             آینــه‌ی ضمیر من جز تو نمی‌دهد نشان

                             ای گل بوستــان‌سرا از پـس پـرده ها درآ
                             بوی تو می‌کشد مرا وقت سحر به بوستان

                             ای که نهان نشسته‌ای، باغِ درون هسته‌ای
                             هسته فرو شکسته‌ای کاین همه باغ شد روان

                             مست نیاز من شدی، پرده‌ی ناز پس زدی/
                             از دل خود برآمدی: آمدن تو شد جهان

                             آه که می‌زند برون، از سر و سینه موج خون

                             من چه کنم که از درون دست تو می‌کشد کمان

                             پیش وجودت از عدم، زنده و مرده را چه غم؟
                             کز نفسِ تو دم به دم می‌شنویم بوی جان

                             پیشِ تو جامه در برم نعره زند که بر درم
                             آمدمت که بنگرم، گریه نمی‌دهد امان

 

December 5, 2009::شنبه 14 آذر 88

شبی با سایه



امشب شبی با سایه بود. به میزبانی انجمن سخن برنامه‌ای با حضور سایه بود. امیرحسین و امیر علی سام عزیز سه‌تار و تنبک زدند و سایه شعر خواند. مهدی جامی عزیز هم به اتفاق همسرش و دیگرانی چند کلیپ خوش‌ساخت و داده‌افزا (informative) درست کرده بودند که پخش شد. سایه هنگامی که روی سن رفت تا شعر بخواند حال طبیعی نداشت. پس از بیست و چهار سال در استراحت میان دو برنامه از یکی از همسلولی‌هایش در زندان اوین در سال ۶۲ شنیده بود که جمشید همسلولی‌اش را سال ۶۴ اعدام کرده بودند. دلش گرفته بود. گفت ۸۱ روز در سال ۶۲ در راهروی زندان نزدیک توالت دمپایی‌هایش را زیر سرش می گذاشته و می‌خوابیده. می‌گفت روزی در زندان با همسلولی‌اش که فرد ساده‌ی لری بود نشسته بوده است که سرود ایران ای سرای امید از تلویزیون زندان پخش می‌شود. سایه می‌گفت که من ناخودآگاه به گریه افتادم و سپس بلافاصله در میانه‌ی گریه به خنده افتادم. همسلولی‌اش می‌پرسد: چرا گریه می‌کنی. جواب می‌دهد این تصنیف را من ساخته‌ام. همسلولی‌اش با تعجب می‌پرسد پس اینجا چه می‌کنی.
صفای سایه از رفتارش نمایان بود. از تعریفهایی که از او کرده بودند ابراز برائت کرد. گفت همین تعریفها آدم را خودپرست می‌کند. شنیده بودم بارها از کسانی از جمله داریوش عزیز، که دمخور است با سایه از این صفا، اما شنیدن کجا و شمه‌ای دیدن کجا.
از ساز سام‌ها هم تعریف کرد و از دو غزلی که فاطمه‌ی شمس عزیز هم خواند بسیار تعریف کرد. امیرحسین سام عزیز هم غزلی سعدی‌وار خواند.


بعد مراسم داریوش عزیز مرا پیش سایه برد و به لطف او لحظه‌ای افتخار صحبت دست داد. گفتمش داریوش برای من نقل کرده بود که بعد از اتفاقات اخیر و خونریزی‌ها و ظلم‌ها از شما خواسته است چیزی بخوانید تا آرامش کند و شما نیز برای او "امروز نه آغاز و نه انجام جهان است / ای بش غم و شادی که پس پرده نهان است" را خوانده‌اید. گفتمش من نیز در آن روزها غمبار گاهی با یادآوردن این بیت آرام می‌شدم. در حالی که به عصا تکیه زده بود گفت خیلی دنبال آرامش نباشید.


 

December 2, 2009::چهارشنبه 11 آذر 88

گفتگوهایی در باب ایمانگرایی

سه سال پیش برای مجله دانشجویی "نگاه تازه" مقاله‌ای نوشتم در باب نسبت عقل و ایمان و خصوصاً رویکرد ایمان‌گرایانه به ایمان.

امروز دیدم که نسخه‌ای از آن بر روی سایبر موجود است. مقاله‌ای مفصل است که کوشیدم قالب گفتگو را برای آن انتخاب کنم تا ملال‌آوری بحثی خشک در الهیات فلسفی کاسته شود.

اگر حوصله‌ی خواندن مقالات طولانی را ندارید از خیرش بگذرید.

 

 

 

 

November 24, 2009::سه شنبه 3 آذر 88

خدای سوم شخص غایب


درباره‌ی مارتین بوبر می‌خواندم، برخوردم به نقل قولی از او که به نظرم درخشان آمد. حیفم آمد خوانندگان این دفترچه‌ی مجازی را از حظ ِ خواندن و درنگ در آن محروم کنم:

  یک بار از بوبر پرسیدند که آیا به خدا باور دارد. پس از قدری درنگ پاسخ داد باور دارد. بعداً از خود پرسید آیا راستگو بوده است و این مرزبندی را ترسیم کرد: "اگر باور به خدا به معنی توانایی سخن گفتن "از" او به سوم شخص غایب باشد، من به خدا باور ندارم. [اما] اگر باور به او به معنی توانایی سخن گفتن "با" او باشد، من همانا به خداوند باور دارم."

Buber was once asked if he believed in God. After a slight hesitation he said he did. Later he wondered if he had been truthful, and he drew this distinction: ‘If belief in God means being able to speak "of" him in the third person, I do not believe in God. If belief in him means being able to speak "to" him, I do believe in God. (P.179) 

Lange, N. D. (2000). An Introduction to Judaism. Cambridge: Cambridge University Press.

 


من این فقره را این‌گونه می‌فهمم: تو همان مقدار به خدا باور داری که او را زیسته‌ای. تو آن مقدار خداباوری که "حضور" او را لمس کرده باشی. اما وقتی تعداد جلسات "غیبت خدا" از نهانخانه‌ی دلت از حد مجاز بیشتر می‌شود، چه بسا موجه باشی در باور نیاوردن به وجودش.

ایمان بر اساس این تلقی، به تعبیر مولوی، در بن و بنیاد "قسم چشم" است نه "قسم گوش": گوشم شنید قصه‌ی ایمان و مست شد / کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست. "گوشم شنید" یعنی از خدای سوم شخص غایب لابلای کتابهای ملال‌آور الاهیاتی و از بالای منابر متبخترانه‌ی اهل منبر بسیار شنیدیم و حظ بردیم؛ اما کو آخر آن خدا؟ کو "قسم چشم"؟ چرا همیشه "از" آن خدا برایمان حرف می‌زنند، د ِ پس کو "خود"ش؟

این، "الاهیات غیبت خداوند" است که بوبر در آن استاد است.

همین.


 

November 18, 2009::چهارشنبه 27 آبان 88

درباره‌ی ذات دوگانه‌ی اسلام


داشتم به مناسبتی، که همچنان دعا کنید آن مناسبت بشود، یکی دو کتاب در باره‌ی آیین یهودیت را ورق می‌زدم. ناگهان برخوردم به عباراتی که به نظرم به لحاظ تاریخی مهم آمد (البته اگر روایت تاریخی معتبری بوده باشد). بی هیچ توضیحی آن عبارات را به فارسی بر می‌گردانم و بعد استفاده‌ی مختصری از آن خواهم کرد:

آغاز فلسفه‌ [ی یهودی]
عهد قدیم (Hebrew Bible) و تلمود هیچ کدام به طور خاص علاقه‌مند به مسائل عقیدتی نبودند و یا علاقه‌مند باشند الهیات منسجمی برای یهودیت پیش نهند، [...] انگیزه برای بسط فلسفه‌ی یهودی از ترجمه‌های عربی نوشته‌های افلاطون و ارسطو ناشی گردید، و این اساساً از طریق فرهنگ مسلمانان قرون وسطی بود که فلسفه‌ی یونانی به نحوی پرمایه وارد تفکر یهودی شد. در سرزمین مسلمانان، جایی که رویکردی مداراآمیزتر و به لحاظ فکری بازتر در مقایسه با عالم مسیحیت یافت می‌شد، الگوی فلسفه‌ی اسلامی، یهودیان را تشویق کرد تا طرح‌های تفکر یونانی را بر دین خود پیاده سازند. [...] این کار همچنین یهودیان را قادر می‌ساخت تا عقیده‌ی یهودی را در مقابل مسلمانان و مسیحیان ِ دارای ذهن فلسفی موجه سازند.  

Neither the Hebrew Bible nor the Talmud was particularly interested in doctrinal matters or in putting forward a coherent theology of Judaism. .  [...]The impetus for the development of Jewish philosophy came from Arabic translations of the writings of Plato and Aristotle, and it was essentially through the Muslim culture of the Middle Ages that Greek philosophy entered Jewish thought in a substantial way. In Muslim lands, where a more tolerant and intellectually liberal approach could be found than in Christendom, Jews were encouraged by the example of Islamic philosophy to apply Greek thought patterns to their own religion. […] It was also to enable Jews to justify Jewish belief to philosophically minded Muslims and Christians. [p. 125]

Unterman, A. (2000). Sacred writings. In S. D. Kunin (Ed.), Themes and Issues in Judaism (pp. 110-35). London & New York: Cassell.

این گوشه‌ای از وضع مسلمانان بود در قرون وسطی جایی که هنوز ایده‌ی مدارای مذهبی به معنی مدرن آن شکل نگرفته بود. ترم گذشته درسی داشتیم در مورد وضع اقلیت‌های دینی در امپراطوری عثمانی و صفوی. استاد درس‌مان یک ایرانی‌ زرتشتی بود؛ یک محقق منصف، باسواد، باحوصله و خوش‌برخورد. تا هفت سالگی ایران بوده است و مصادف انقلاب ایران با خانواده‌اش از ایران هجرت می‌کنند. او توضیح می‌داد که چگونه در طول قرون وسطی در سیطره‌ی سرزمین‌های مسلمان با وجود آزارهای مذهبی و جنگ‌های عقیدتی مجموعاً اقلیت‌های دینی آزادی بیشتری داشتند تا در سرزمین‌های مسیحی. این تا حدودی بازگشت می‌کند به این‌که در متون اصلی اسلامی یهودیان و مسیحیان به عنوان ادیان الهی شناخته شده اند و حقوقی برای آن‌ها در نظر گرفته شده است.

خوب حالا چه می‌توان گفت در باب نوشته‌ی محمدرضا نیکفر که نویسنده در آن درنده‌خویی و سبعیت موجود در زندان جمهوری اسلامی ایران را مساوی ذات اسلام و نشان خلق و خوی خدای اسلام گرفته بود؟ اگر ایده‌ها و آیین‌ها را خارج از بافت تاریخی تکوین‌شان (anachronistic) نگاه نکنیم، درخواهیم یافت که اسلام  گرچه بی شک مستعد خوانش خشونت‌آمیز است، اما مستعد خوانشی متفاوت هم هست. هیچ کدام ذات اسلام نیستند و یا حتی شاید هر دو ذات اسلام باشند (من شخصاً به رأی دوم متمایل‌ترم). چه کسی ثابت کرده است که دو امر متضاد نمی‌توانند ذات یک شیء را تشکیل دهند (اگر اصولاً اشیاء ذاتی داشته باشند)؟ مثلاً در ذات یک دانه هم استعداد فاسد شدن است و هم استعداد شکفتن و بار دادن و هر دو استعداد هم، بسته به محیط کاشت آن دانه بروز و نمود می‌یابند. دین هم چه بسا چنین چنین چیزی باشد. در آن هم استعداد ویرانگری و تخریب هست و هم استعداد شکفتن و تعالی. شاید همین معنی، منظور آن آیه باشد که: "و لایزید الظالمین الا خساری". این یعنی شرط سود بردن از دین، اخلاقی بودن است. و گرنه همین دین برای فرد غیر اخلاقی اما مؤمن به آن، "آلت جنگ و نفیر" خواهد شد. به تعبیر دیگر هر پدیده‌ای که وارد جهان خاکی می شود دیگر خالص نیست بلکه رنگ این جهان را به خود می‌گیرد. می‌خواهد دین باشد و یا هر امر دیگری. دیگر این‌گونه نیست که صرفاً از دین که، مطابق تلقی مؤمنانه، از سوی خدا نازل شده است به همان منظوری استفاده شود که بنا به فرض خدا برای آن منظور دین فرستاده بود. از این جهت دین ِ تنزیل یافته مثل یک کشف علمی است که مستقل از نیت ِ احتمالاً خیر کاشف آن به راه خود می رود و همیشه هم به راه خیر نمی‌رود. چه بسا همین، منظور از عبارت قرآنی "و نزلنا القرآن تنزیلاً" باشد. یعنی ما رضا دادیم که این معانی باطنی و متعالی، مطابق تلقی مؤمنانه از آن معانی، لباس خاکی به تن کند و به هزار و یک چیز دیگر آمیخته شود. زیرا به صورتی غیر از این ممکن نبود که آن معانی به جهان خاکی منتقل شود. زیرا سره‌گرایی در این جهان خاکی ممکن نیست. "گنج و مار و گل و خار و غم و شادی به هم اند".

پس این سخن که اسلام به ذات خود مستعد خشونت است، سخن درستی است در صورتی که بلافاصله این گزاره نیز افزوده شود که اما اسلام به ذات خود مستعد مدارا و مهربانی هم هست. احتمالاً بخشی از پیچیدگی داستان هم در همین است. به تعبیر هرمنوتیکی متون دینی چندصدایی اند. از آن‌ها همگان یک صدای واحد استنباط نمی‌کنند. بر این اساس شرط استفاده‌ی بجا از متون دینی طهارت باطن است. وگرنه به قول مسیحی‌ها: "توجیه هر چیزی را می‌توان از انجیل در آورد"؛ بر همین اساس بسنجید قرآن را.

 


 

November 6, 2009::جمعه 15 آبان 88

مگس شفابخش، زمین ثابت و دموکراسی کفرآمیز

داشتم در اینترنت دنبال چیزی از "حسین مروة" روشنفکر لبنانی چپ که بر اثر فتوای مذهبی سال‌ها قبل در لبنان ترور شد و درگذشت، می‌گشتم که به یک مقاله‌ی کوتاه در سایت حوزه‌ی علمیه‌ی قم برخوردم. نگاهی انداختم و دیدم مقاله‌ی جالبی است، حیفم آمد خوانندگان این دفترچه‌ی مجازی را از محتوای آن مطلع نکنم.

مقاله در باب خشک‌اندیشی پاره‌ای از علمای اهل سنت است در باب مخالفت‌شان با آرای علمی جاافتاده و دستاوردهای علم بشری (واضح است که متن هیچ اشاره‌ای به علمای شیعه نمی‌کند انگاری چنین خشک‌اندیشی‌هایی در میان اینان نیست).

ضمن این‌که توصیه می‌کنم کل این مقاله‌ی کوتاه را در مطالعه بگیرید، بخش‌هایی از آن‌را این‌جا بازآوری می‌کنم.  

"بن باز" مفتی سابق عربستان سعودی در این فتوا که «ادله نقلی و حسی بر امکان صعود به ستارگان و حرکت خورشید و ماه و سکون زمین» نام دارد می گوید: «میان بسیاری نویسندگان و مؤلفان در مدرسان عصر کنونی شایع است که زمین می چرخد و خورشید ثابت است؛ در حالی که واقعیت عینی در عصر ما این است که خورشید چنان که خدا مسخرش کرده، در فلک خود در حال حرکت و زمین ثابت است و خدا آن را برای بندگانش گسترده است و آن را برایشان چونان بستر و گهواره ای قرار داده است و با کوه هایی استوار گردانده است تا از هم نپاشد. بن باز در مخالفت با ادعای کروی بودن زمین و محوریت خورشید، ادله و براهینی متکی بر ادراک حسی عادی و مشترک میان مردم ذکر می کند تا جایی که معتقدان به کرویت زمین و محوریت خورشید را تکفیر می کند. وی می گوید: اعتقاد به کرویت زمین و مرکز خورشید، اعتقادی شنیع و منکر است و هر کس که به دَوَران (چرخش) زمین و عدم حرکت خورشید معتقد باشد، کافر و گمراه شده، واجب است توبه داده شود و اگر توبه کرد که هیچ؛ و گرنه به عنوان کافر و مرتد کشته می شود و اموالش به نفع بیت المال مسلمین مصادره می شود. [...]

چند سال پیش پژوهشگر مغربی خدیجه البطار، به دلیل مناقشه در صحت حدیثی منسوب به پیامبر بزرگوار که بخاری روایت کرده است، تکفیر شد. وی در مناقشه بر صحت این حدیث، از آرای فقها و مفسران پیش که منکر صحت این حدیث بوده اند و آن را معارض با عقل و ذوق سلیم و نیز متعارض با اکتشافات علمی جدید در علم میکرب شناسی دانسته اند، بهره گرفته است. نص حدیث منسوب به پیامبر (ص) این است: «اذا وقع الذباب فی شراب احدکم فلیغمسه ثم لینزعه فان فی احدی جناحیه داء و فی الاخر شفاء»؛ هرگاه مگسی در نوشیدنی یکی از شما افتاد، آن را در آن مایع فرو برد و سپس بیرون آورد (و آن نوشیدنی را بنوشد)، زیرا در یکی از بال های مگس بیماری و در دیگری شفا است. مناقشه خانم خدیجه البطار درباره این حدیث، نزاع فقهی ـ رسانه ای گسترده ای را در پی داشت و برخی به این جار و جنجال، عنوان معرکة الذباب (معرکه مگس) دادند و چندین کتاب پیرامون آن منتشر شد که یکی از این کتاب ها، تألیف خود این پژوهشگر، با عنوان «در نقد بخاری» است. [...]

جماعت «عدل و احسان» در مغرب، دموکراسی را رد می کند، زیرا در نظر شیخ این جماعت (عبدالسلام یاسین)، اصطلاح و مفهوم دموکراسی غربی است و در نتیجه سکولار، زمینی و دنیوی است که بعد معنوی و آخرتی را به کناری می زند و مسئله تدین را مسئله ای شخصی می داند و مسلمانان و غیر مسلمانان را در جایگاهی برابر می نشاند و حاکمیت مردم را جایگزین حاکمیت خدا می کند. شیخ عبدالسلام یاسین معتقد است که دموکراسی «کفر و جدایی از دین را تثبیت می کند(8) و البته بر این اصل عللی شناخته شده در خود غرب، مانند ارتباط دموکراسی با مال و رشوه و فساد و سودگرایی اضافه می شود. [...]

این اندیشه افراطی و ضد مدرنیسم علمی و تکنولوژیک و فکری [منظور علمای وهابی اهل سنت است و ربطی به علمای شیعی ندارد]، در دهه های اخیر به اوج خود رسیده است و از علائم آن ترور منجر به قتل فرج فوده و حسین مروه و ترور نجیب محفوظ و تهدید سید القمنی در مصر و سعید الکحل در مغرب و طرح پاره ای روایات، شعارها و تحریم ها است. محمد الفیزازی یکی از فقهای مغرب بر آن است که «متفکران، همان گروه مرتدان و ملحدان و طعنه زنندگان در دین هستند.

در عربستان سعودی، فهرستی از نو گرایانی که خونشان مباح است منتشر شد و یکی از شیوخ متنفذ، به کمک بن باز، کتابی به نام «الحدثة فی میزان الاسلام» (نو گرایی در ترازوی اسلام) نوشته که در حقیقت محاکمه دینی و عقیدتی تمام متفکران جدید عرب از شاعرانی چون بیاتی و محمود درویش و ادونیس گرفته تا متفکرانی چون حسین مروه و عبدالله العروی و محمد عابد الجابری است. در این کتاب چهره های برجسته ادبیات و اندیشه عرب، مانند طه حسین، عباس محمود العقاد و نزار قبانی تکفیر شده اند. نویسنده این کتاب، مدرنیسم را تهاجم استعمار غربی به هدف مبارزه با عقیده و ارزش های اسلامی و پروژه ای فرا ماسونری ـ صهیونیستی و مبتنی بر الحاد عقیدتی و فساد اخلاقی می داند و معتقد است که کمونیسم الحادی مادی، جوهره فکری مدرنیسم است.

 

 


 

October 26, 2009::دوشنبه 4 آبان 88

الاهیات سیاسی زندان


نشسته بودم و برای فرار از نوشتن تکالیف درسی، به مطالعه‌ی دلی (برای دل خودم) رو آورده بودم. این نوع مطالعه از جنس آن نوع شراب‌های نابی است که به جان که می‌نشیند تو را از تمام جهان بیرونی‌ات فارغ می‌کند و تو را به خلاء شیرینی معراج‌گونه فرو می‌برد که، اگر به خودت باشد، دوست داری هیچ‌گاه از آن هبوط نکنی. از این طریق می‌توانم عذاب وجدان‌ام برای "فرار از مدرسه" را نیز تسکین دهم.

داشتم کتابی را ورق می‌زدم با عنوان "تبیین پست‌مدرنیسم" (explaining postmodernism) با این تیتر فرعی روی جلد: "شکاکیت و سوسیالیسم از روسو تا فوکو" (Skepticism and Socialism from Rousseau to Foucault) که در آن نویسنده به نحوی پرشور از پست‌مدرنیسم دفاع می‌کند. جایی در اوایل فصل اول، نویسنده نقل قولی از میشل فوکو کرده بود که به نظرم خیلی به داستان غم‌ناک و نم‌ناک روزگار ما مربوط است، که در آن هر روز با چشم‌های بارانی گوش می‌خوابانیم تا خبری بشنویم از این‌که چه کسی را به "زندان" افکنده‌اند و یا چه کسی را موقتاً از "زندان" آزاد کرده‌اند.

بخوانید (اهل نظر باز هم از وارسی دقیق ترجمه‌ی صاحب این قلم دریغ نفرمایند):

"زندان تنها مکانی است که قدرتْ لخت و عور و در حادترین صورت‌اش، رخ می‌نماید و جایی است که به منزله‌ی نیرویی اخلاقی توجیه می‌شود. نکته‌ی جالب درباره‌ی زندان این‌ است که، یک بار هم که شده، قدرتْ خویش را پنهان نمی‌کند و صورتک نمی‌زند؛ [بلکه] خویش را ‌چونان استبدادی نشان می‌دهد که به ریزترین جزییات راه یافته است؛ چیز مسخره‌ای است زندان، در عین حال کاملاً و یکسره موجه است، زیرا کاربست آن می‌تواند تماماً در چارچوب اخلاق صورت‌بندی شود. استبداد وحشیانه‌ی زندان، در نتیجه، هم‌چون غلبه‌ی روشن خیر بر شر و نظم عمومی بر اغتشاش آشکار می‌شود.

Prison is the only place where power is manifested in its naked state, in its most excessive form, and where it is justified as moral force. … What is fascinating about prison is that, for once, power doesn’t hide or mask itself; it reveals itself as tyranny pursued into the tiniest details; it is cynical and at the same time pure and entirely “justified”, because its practice can be totally formulated within the framework of morality. Its brutal tyranny consequently appears as the serene domination of Good over Evil, of order over disorder.

Foucault, Michel (1977). Language, Counter-Memory, Practice: Selected Essays and Interviews by Michel Foucault. Edited by Donald F. Bouchard. Cornell University Press, P. 210. Quoted in:  Hicks, S. R. (2004). explaining postmodernism: Skepticism and Socialism from Rousseau to Foucault. Tempe, Arizona & New Berline: Scholargy Publishing, P. 15.

 واضح است که در این سطور فوکو در صدد به دست دادن روایتی نقادانه از تجدد غربی است و زندان را نمونه‌ی عالی تحقق خوی سلطه‌گرانه‌ی تجدد غربی دیده است که در چارچوب اخلاقی آن توجیه می‌شود. نکته‌ی خنده‌دار داستان اما این‌جاست که انقلاب ایران که فوکو را در ابتدا سخت به وجد آورده بود، تقریبا با فاصله‌ی اندکی پس از پیروزی آن تبدیل به مصداق تام و تمام همان نوع تجدد سلطه‌گرانه‌ای شد که او
انقلاب ایران را نشانه‌ی‌ زوال آن گرفته بود.

من هم موافق‌ام که زندان عالی‌ترین تجلی قدرت یک نظام سیاسی است و برای شناخت یک نظام سیاسی می‌بایست زندان آن‌را شناخت. با این حال شک دارم که بر اساس فهم‌مان از سبعیّت زندان جمهوری اسلامی بتوان به نحو موجهی به تصویری از خدای اسلام نقب زد و سبعیّت خدای اسلام را از آن نتیجه گرفت، کاری که محمدرضا نیکفر می‌خواهد بکند. چه بسا نهایت استفاده‌ای که از زندان‌شناسی جمهوری اسلامی برای الاهیات می‌توان کرد، سنجش صحت ادعای نحوه‌ای الاهیات سیاسی نوپدید است که می‌کوشد با نقد سلطه‌گری غرب متجدد، نظریه‌ی سیاسی جدیدی بر اساس دین پیش بنهد که به ادعای خودش بتواند انسان سرگشته‌ی امروز را از استکبار و استبداد جهانی نجات دهد و به آینده‌ای خالی از روابط سلطه مژده دهد. تعبیر "مدیریت جهانی" در کلام احمدی‌نژاد، نمونه‌ای از تصریح به این نوع الاهیات سیاسی است. زندان‌شناسی سی ساله‌ی جمهوری اسلامی بهترین نشانه بر پوچی چنین الاهیات سیاسی‌ای است، آن‌چنان الاهیات سیاسی‌ای که جمهوری اسلامی ایران در صورت کنونی‌اش بر آن بنا شده است.

این الاهیات سیاسی در صورت عریان‌شده‌‌اش چنین ادعا می‌کند: چرا امریکا و غرب باید جهان را به زیر سلطه داشته باشند، چرا مسلمانان، که ما، چه خود مسلمانان بخواهند و چه نخواهند، نماینده‌ی آن‌ها و ولیّ امر آنان هستیم، چنین سلطه‌ای بر جهان نداشته باشند؟ تمام نقدهایی که بر منابر جمعه و جماعت و تریبون‌های رسمی دولتی در نقد سلطه‌گری غرب و زندان ابوغریب‌شان و استثمار و استعمار و اشغال‌گری‌شان به زبان می‌آید، که از شدت تکرار به کلیشه می‌مانند،  در این چارچوب بهتر فهم می‌شوند. همه‌ی این نقدها در صورت عریان‌شده‌اش نارضایتی از خود این اعمال سلطه‌گرانه نیستند، بلکه نارضایتی از این نکته اند که چرا "دیگری" بازیگر و بازیگردان این نوع سلطه است و "ما" نیستیم. بهترین نشانه بر صحت این روایت این است که در طول سی ساله‌ی حکومت‌گری ِ بازیگران این نوع الاهیات سیاسی در دیار ما، هر گاه از دستشان بر آمده است، دست به تحقق همان نوع سلطه‌ای زده‌اند که نسخه‌ی غربی‌اش را همیشه به باد انتقاد گرفته بودند. و اگر در برابر هر ظلم تجدد غربی هزاران گفتند اما در مقابل، در برابر هزاران ظلم الاهیات سیاسی اسلامی در ایران، که در بن و بنیاد از جنس همان نوع ظلم استعماری غربی است، یک انتقاد ساده نکردند بلکه آسمان و ریسمان به هم بافتند تا توجیه‌اش کنند. هم‌چنان که فوکو در فراز بالا توضیح داد سبعیت زندان با دوگانه‌ی خیر و شر و نظم و اغتشاش توجیه اخلاقی می‌شود، کافی است رهنمودهای امامان جمعه مبنی بر برخورد بی‌تعارف و سخت با اغتشاش‌گران را به خاطر بیاورید تا توجیه اخلاقی برای سبعیت زندان در کلام فوکو بهتر فهم شود.

بر خلاف آن‌چه فوکو در ابتدا درباره‌ی انقلاب ایران فکر می‌کرد، زمین بازی با پیروزی انقلابیون در ایران عوض نشد، آدم‌های بازی عوض شدند.

October 22, 2009::پنجشنبه 30 مهر 88

یک پله تا ملاقات خدا


به مناسبتی (که دعا کنید آن مناسبت بشود) نشسته بودم و داشتم در آثار مارتین بوبر (Martin Buber)، الاهی‌دان، فیلسوف، مترجم و مفسر عهد قدیم، ادیب و فعال سیاسی اتریشی (۱۸۷۸- ۱۹۶۵) و نامزد جایزه‌ی صلح نوبل برای ادبیات و صلح، چرخی می‌زدم. به یکی از کتاب‌های او برخوردم که عنوان‌اش این است: "ده پله [تا ملاقات خدا]، گزیده‌ای از حکمت‌های هاسیدی" (Ten Rungs, Selected Hasidic Sayings). هاسیدیم یا خاسیدیم (Hasidim, Hasidism) نام یکی از شاخه‌های عرفانی آیین یهودیت است که در قرن هجده میلادی توسط بعل شم توی (Baal Shem Tov) در لهستان بنا نهاده شد. بعل شم با آموزه‌های روحانیت سنتی یهود در افتاد و مهمترین وظیفه‌ی یک یهودی معتقد را پیوند یافتن با خداوند از طریق انجام درست کارهای عادی روزانه دانست. بوبر در این کتاب ده مرحله‌ای را که در عرفان هاسیدی برای رسیدن به خداوند توصیه شده است ذکر کرده است و حکمت‌های هر مرحله را گردآوری کرده است. برای این‌کار به نوشته‌های مارتین بوبر
مکتوب این سنت عرفانی یهودی اکتفا نکرده و پای سخنان پیران این سنت نیز نشسته است. 

در دیباچه‌ی کتاب به عباراتی برخوردم که گویی هم‌چون نسیمی بر من وزید و مرا در نوردید. سخت مهم بود این عبارات، نه به این دلیل که دانش جدیدی می‌بخشید، بلکه درست به این دلیل که آن‌چه را می‌دانیم یادآوری‌مان می‌کرد و بر آن مهر تأیید قدسی می‌زد (اگر بگویید ما به تأیید قدسی، اگر اصولاً چنین چیزی ممکن باشد، نیازی نداریم و با عقل جمعی بشری لنگ‌لنگان خرک خویش به مقصد برسانیم، من هیچ ندارم که در پاسخ بگویم الا این‌که بر این پیشنهاد پای فشرم که بیایید کتاب‌های مقدس پیشینیان را از سبد مصرف عقل جمعی خود خارج نکنیم، به این امید که شاید آن‌ها نیز هنوز حرفی برای گفتن به انسان امروز داشته باشند.) این عبارات که تفسیری عرفانی از عبارتی از عهد قدیم است، بوبر را نیز خوش آمده بود به طوری که او برانگیخته بود که در اهمیت آن داد سخن دهد. بخوانید:

"از یهودای مقدس (holy Yehudi) پرسیدند چرا مسطور آمده است که: "عدالت را، عدالت را بایستی تو پیروی کنی (سِفر خروج ۱۶:۲۰) چرا واژه‌ی "عدالت" تکرار شده است؟" او پاسخ داد: "عدالت را با عدالت می‌بایست جست نه با بی‌تقوایی" این به معنای این است که بی‌تقوایی کردن برای رسیدن به تقوا، ذات ِ هدف نهایی ما را نیز از تقوا تهی خواهد کرد؛ بی‌عدالتی به منزله‌ی راهی برای رسیدن به عدالت، عدالت را به
بی‌عدالتی تبدیل خواهد کرد.

برای انسان زمانه‌ی ما و جوامع مختلف روزگارمان چه معرفتی پراهمیت‌تر از این حکمت است؟ این حکمت چنان است که گویی از تجربه‌ی هم‌عصران ما گرفته شده است. این سخن اما مربوط به عصر ناپلئون است و از جایی در مرکز حوادث آن روزگار به زبان نیامده است، بلکه از زاغه‌ای در لهستان و از زبان مرشدی هاسیدی (zaddik)، پارسا مردی، به زبان آمده است. آن جان‌های پارسایی که می‌دانستند خالص بودن حقیقی برای خدا جز از طریق خالص بودن در پیشگاه خلق خدا حاصل نمی‌آید و دریافته بودند که عشق حقیقی به خداوند ممکن نیست مگر آن‌گاه که به تاج عشق به همنوعان آراسته گردد."

They asked the “holy Yehudi”: “Why is it written: ‘Justice, justice, shalt thou follow’ [Deut 16:20]? Why is the word ‘justice’ repeated?”

He answered: “We ought to follow justice with justice, and not with unrighteousness.” That means: The use of unrighteousness as a means to a righteous end makes the end itself unrighteous; injustice as a means to justice
renders justice unjust.

What knowledge could be of greater importance to the men of our age, and to the various communities of our time? The saying sounds as if it were derived from the experiences of contemporaries. And yet it stems from the Napoleonic era, and was not spoken at the hub of events, but in a Polish ghetto, and by a zaddik, a “righteous man,” who was a leader of hasidim, those “devout” souls who knew that no one can be really devout in relation to God, if he is not devout toward His creation, and that the love of God is unreal, unless it is crowned with love for one’s fellow men.

Buber, M. (2002 [1947]). Ten Rungs, Selected Hasidic Sayings . London & New York: Routledge, P. 11.


اولین بار شاید حدود ده سال قبل در مشهد بود که مشابه این سخن را در جلسه‌ای در منزل جناب ناصر آملی -که هر کجا هست خدایا به سلامت دارش- از زبان دکتر سروش شنیدم و همان موقع به شاخک‌های ذهن‌ام گیر کرد و در رگ آن خیمه زدم. دکتر سروش در نقد این رأی معروف که "هدف وسیله را توجیه می‌کند" (end justifues means)  این‌گونه استدلال کرد که اهدافْ هویتی مستقل از راه‌های تحقق بخشیدن آن‌ها ندارند بلکه وسایل و راه‌هایی را که فرد برای رسیدن به هدفی برمی‌گزیند، رنگ و نقش خود را بر هدف او نیز می‌زنند. این مثل این می‌ماند که (مثال از من است) فردی برای این‌که دیگری را از فحش دادن باز دارد، او را مخاطب قرار داده بگوید: بی‌شعور فحش نده! در این‌جا هدف فرد، که بازداشتن دیگری از بی‌ادبی بود، محقق نشده است بلکه نوع خطاب او زمینه را برای تحقق ضد آن فراهم کرده است؛ زیرا ممکن است طرف مقابل نیز با عصبانیت این‌گونه پاسخ دهد که: بی‌شعور خودتی، درست صحبت کن! 

فکر می‌کردم مشابه قرآنی این آیه‌ی عهد قدیم، که بوبر ذکر کرد، چه می‌تواند باشد که این آیه به ذهن‌ام آمد:
 و لا یجرمنکم شنئانُ قوم ٍ علیٰ ان لا تعدلوا إعدلوا هو اقربُ للتقوی. (ترجمه از من است) زشت‌کرداری یک قوم شما را به آن نکشاند که از اعتدال و عدالت خارج شوید، عدالت پیشه کنید که به پارسایی (خویشتن‌بانی) نزدیک‌تر است.

به نظرم می‌آید که درنگ در باب رابطه‌ی اهداف و وسایل تحقق آن‌ها برای تمام کسانی که به تحقق جامعه‌‌ای اخلاقی و یا هر نوع جامعه‌ی ایده‌آلی می‌اندیشند، ضروری است. روی سخن‌ام با طرفداران پاک‌دل حکومت دینی در دیار ما نیز هست. سؤال اصلی این است: آیا هر وسیله‌ای به کار هر هدفی می‌آید؟ یا این‌که اهداف خاصی وسایلی از جنس خود می‌طلبند (مثال ناسزاگفتن برای نهی دیگری از ناسزاگویی را در خاطر داشته باشید). آیا اهدافی وجود دارند که با هر وسیله‌ی ممکنی که محقق شوند به آن هدف ضربه‌ای وارد نمی‌شود؟ اگر به فرض چنین نوع اهدافی وجود دارند، آیا اهداف دینی-اخلاقی جزو این‌گونه اهداف می‌توانند به شمار آیند؟ اگر بلی چگونه و اگر نه چرا؟

بلاگ‌چرخان

تماس

ymirdamadi AT yahoo DOT com
Powered by
Movable Type 3.34