July 20, 2008::یکشنبه 30 تیر 87

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت


خبر ساده است و کوتاه، بخوانید:
«سرانجام تلاش خانواده دکتر زهرا بنی‌یعقوب برای مجازات مسؤول مرگ فرزندشان به جایی نرسید و این پرونده به بایگانی سپرده شد. بازپرس شعبه سوم دادسرای عمومی و انقلاب همدان با مختومه اعلام کردن پرونده‌ مرگ زهرا بنی‌یعقوب، برای متهمان این پرونده قرار منع تعقیب صادر کرد. زهرا بنی‌یعقوب، پزشک ۲۷ ساله متولد بیست و پنجم مهرماه ۱۳۵۹ بود و سال ۷۷ به دانشگاه تهران راه یافت. وی که در حال انجام داوطلبانه طرح خدمات پزشکی در یکی از روستاهای روستای «سیس» از توابع قروه سنندج بود، روز جمعه بیستم مهرماه سال گذشته، ساعت ۱۰ صبح در محوطه پارک همدان به همراه نامزد خود توسط ماموران ستاد امر به معروف به دلیل نامشخص بودن وضعیت تأهل، بازداشت و به ستاد منکرات منتقل شد. دو روز بعد مأموران بازداشتگاه اعلام کردند که زهرا خود را در راهروی ‏طبقه دوم بازداشتگاه با استفاده از پارچه پلاکارد تبلیغاتی حلق‌آویز کرده و جان باخته است، ‏اما خانواده زهرا با اعتقاد به این‌که فرزندشان کشته شده است از مسئولان ستاد امر به معروف همدان شکایت کردند و خواستار نقش قبر شدند. اما اعتراض آنها به جایی نرسید و راز چگونگی کشته شدن وی برای همیشه به بایگانی سپرده شد.» http://www.radiozamaaneh.com/friday/2008/07/post_79.htm
قابل پیش‌بینی بود. فکر که می‌کنم می‌بینم مرحومه تنها شش ماه از من کوچکتر بود. این حادثه می‌توانست برای من رخ دهد یا هر یک از شما که این سطور را، تند و گذرا، می‌خوانید.
من عصبانی ام.
علت عصبانیت‌ام نیز ایده‌آلیسمی است که در درون من نشسته است و هر کار می‌کنم نمی‌رود. (گر چه فکرش را که می‌کنم می‌بینم ایده‌آلیسمی هم نیست، تنها آرزوی کشوری است با استبداد غیرسیستماتیک و رفاه شایسته، همین) دوستانی بسیار عزیز از سر دلسوزی تحذیرم داده اند که سیاسیّات ننویسم که سیاست‌ام می‌کنند. والله از هر ده چیزی که به ذهن‌ام می‌رسد یکی را می‌نویسم. نمی‌توانم ننویسم. کاش می‌توانستم. آری.
نمی‌دانم آن دوستان جوان حوزوی ما کجای‌اند؟ آن دوستانی که امیدوارم هنوز در اسلام‌ورزی فقاهتی، از نوع تازه تاسیس سی ساله‌اش، این‌قدر حرفه‌ای نشده‌ باشند تا سِنسورهای‌شان، سر به سر، آن‌چنان بی‌حساسیت شوند که این‌چنین خبرها را، نرسیده، سانسور کنند. (البته ظلم که می‌گویم از نوع وطنی‌اش را مراد می‌کنم و گر نه مشابه همین ظلم‌ها اگر بر جابلقا و جابلسای فلسطین و لبنان که برود، فریاد ظلم‌ستیزی‌ دوستان به گوش می‌رسد)
جواب‌های‌ دوستان‌مان را از حفظ ام (مگر کم با هم در این مقولات بحث طلبگی کرده ایم):
- همه‌ی کشورها ظلم هست.
- جدی؟ اولا در همه جای دنیا به یک اندازه ظلم نیست؛ ثانیا بسیار خوب همه جای دنیا ظلم هست اما در همان بعضی جاهای دنیا یک سری چیزهای بد دیگر هم هست: رسانه‌ی آزاد، تلویزیون خصوصی، اقتصاد آزاد و.... حالا که بودن یک چیز بدی به نام ظلم در همه جای دنیا موجب می‌شود که بودن آن در ایران هم توجیه شود، خوب بگذارید بودن بدی‌های دیگری هم به همین شیوه توجیه شود.
- با انتقادهای ما هیچ «چیز» عوض نمی‌شود.
- جدی؟ گیریم این‌طور باشد (حتی اگر یک نفر تحت تاثیر قرار بگیرد، «چیز»ی نیست؟) از کی شما این‌قدر نتیجه‌گرا شده‌اید؟ شاید موضع درست این باشد که من وظیفه‌ام را انجام می‌دهم و این تنها چیزی است که در اختیار من است اما نتیجه در اختیار من نیست.
- می‌خواهید این‌ها بروند چه کسانی بیایند؟ هر کس بیاید بدتر از این‌هاست.
- جدی؟ مساله رفتن و ماندن نیست، مساله این است: ظلمی، به نحو سیستماتیک و نه تصادفی و موردی، در حال وقوع است، موضع کسانی که مدعی دیانت اند در این باب چیست؟ اگر در دین‌شان «قائمین بالقسط» باشد، نمی‌توانند ساکت بنشینند.
خسته شده‌ام. بریده‌ام. دل‌ام می‌خواهد شرنگی به خود تزریق کنم و به یک خواب ابدی بروم، خوابی که در آن خواب هم نبینم، خوابی که ندانم خوابم؛ به قول خیام: «در بی‌خبری مرد چه هشیار و چه مست» نمی‌توانم ساکت بنشینم.
زبان حال‌ام این شده است:
جماعتی که نظر را حرام می‌گویند/ نظر حرام بکردند و خون خلق حلال
غروبی است. اذان تازه تمام شده است. هوای چشم‌های‌ام بارانی است. در حیاط گرم و دم کرده‌ی خانه‌ی‌مان نشسته‌ام. دورها چند بچه‌ی کوچک می‌خوانند: تولد، تولد، تولدت مبارک، بیا شمعا رو فوت کن...
...دوباره یادم می‌آید که مرحومه تقریبا هم‌سن من بوده است...
... که صد سال زنده باشی....

 

 

 

 

July 15, 2008::سه شنبه 25 تیر 87

درباره‌ی حسّ تعلیق


مدتی است که چیزی مثل یک حس تعلیق در من دویده است. نه این‌که پیشتر در چنین حس و حالی نبوده باشم، سهل است سال‌هاست در این حال‌ام، اما این اخیر گویی این حس بیشتر خود را نشان می‌دهد.
غروب پنج‌شنبه است. در حیاط منزل نشسته‌ام، اذان رو به اتمام است. جهانمانی تار می‌نوازد در «دیدار» و هوا دیگر دارد کامل رنگ روشنایی از خود می‌گیرد. ترکیبِ موسیقی-اذان، نوایی خیالی ساخته است.
حسِ کنده شدن دارم. اذان تمام شد... جهانمانی هنوز می‌نوازد. پاهای‌ام گویی روی زمین نیست. در هیچ کجای‌ام: "شبیهِ هیچ شده"‌ام. دل‌ام رفتن می‌خواهد: «فمن یخرج من بیته مهاجرا الی...» اما می‌دانم که آن هم چاره‌ی کار نیست. گرفتار «هیچ» شده‌ام. هزاران صدا در مغزم موج می‌زند...


- هر کو نکند فهمی زان کلک خیال‌انگیز...
- ... به دنبال «تعلیق خداوند» است، این تمام پروژه‌ی اوست.
- اگر تقاضای‌تان رد شد می‌توانید از افسرِ ... شکایت کنید، تقاضای شما دوباره بررسی می‌شود...
- Religious pluralism fails to understand deep differences between religions
- ای عاشقان ای عاشقان، هنگام کوچ است از جهان/ بر گوش جان‌ام می‌رسد بانگ رحیل از آسمان...
- تا آخر جولای جا نمی‌دهد، توی رزرو بگذارم؟ قول نمی‌دهم.
- نسبت خدا با هستی نسبت قندی است که در آب حل شده باشد: همه‌جا هست و هیچ‌جا نیست...
- فریاد از این عمر سبک، زنهار از این خواب گران
- No one but me can save myself but it`s too late
- ولا یجرمنکم شنئان قوم علی ان لا تعدلوا...
- ....

 

 

 


 

June 29, 2008::یکشنبه 9 تیر 87

مستانه‌پاره‌های شبانه: "گفتگو" آیین درویشی نبود؟


میانه‌ی مطالعه‌ی نیمه شب (وای خود‌آی ِ من، ممنون‌ام که بهشت‌ات را برای من "مطالعه در نیمه شب" قرار داده‌ای!) به جمله‌ای جالب، رسا و کوتاه (از باب خیرُ الکلام ما قلّ و دلّ) از پل ریکور، فیلسوف و مورخ معاصر فرانسوی برخوردم، که به خواندن آن میهمان‌تان می‌کنم (به ترجمه‌ی آزاد من):
«خشونت، سر به سر، آن‌گاهی آغاز می‌شود که "گفت‌وگو" پایان پذیرفته باشد».
 ‘Violence is always the interruption of discourse’, Paul Ricoeur
متمایل‌ام بر این نکته پای فشرم که در این‌جا مراد از خشونت، صرفا خشونت فیزیکی نیست بلکه هرگونه تلاش برای مغالطه و طفره رفتن از پاسخ عقلانی و دلیل‌آوری متواضعانه، نحوه‌ای خشونت است.
نیز بر این نکته انگشت تاکید می‌نهم که مراد از "گفتگو"، در معنای اصیل کلمه، آمادگی داشتن برای این است که: «هر لحظه ممکن است کسی (از کودک گرفته تا ابلیس، از صالح گرفته تا طالح) سخنی بگوید که باور مرا باطل یا تضعیف سازد.»



June 21, 2008::شنبه 1 تیر 87

انقلاب اروتیک در ایران (؟)


به داستان مددی-زارعی (یکی دانشگاهی و دیگری نظامی) از این منظر هم می‌توان نگریست: چیزی زلزله‌وار و گسترده زیر پوست ایران در حال وقوع است و هر از چندگاهی جایی از پوسته‌ی زمین افکار عمومی را می‌ترکاند و با فشار بیرون می‌زند. اما بخش‌های مذاب زیر زمینی آن هم قابل ردگیری است: گسترش پدیده‌ی موسوم به «تجدید فراش»، روابط جنسی متاهلان بیرون از حوزه‌ی خانواده، تجاوز، گسترش پدیده‌ی کارگران جنسی (خصوصا در شهرهای بزرگ)، گسترش افشاگری‌های جنسی (روی موبایل‌ها و روی سایبر) و....
آیا چیزی شبیه یک انقلاب اروتیک در ایران در حال وقوع است؟ بخشی از آن‌چه می‌توان تخلف زنان و مردان از پوشش و رفتار جنسی استاندارد حاکمیت در ایران نامید، بی‌شک سیاسی است.
بگذارید از پوشش آغاز کنم. تصویر زن چادری با پوشش کامل، که نماد تبلیغات رسمی جمهوری اسلامی است، امروز دیگر صرفا امری مذهبی نیست. بسیاری از زنان و دختران ِحتی مقید به حجاب متمایل اند از سهیم شدن در بازتولید چنین تصویر استانداردی، که بازسازی نماد حاکمیت است، پرهیز کنند. این را خصوصا می‌توان در زنان میانسالی دید که در رژیم گذشته چادر به سر داشتند اما امروز ترجیح می‌دهند از پوشش مانتو-روسری ساده استفاده کنند. عده‌ای از آن‌ها هنوز مقید به حجاب اند (این را می‌توان از نوع پوشش جدیدشان هم فهمید) اما از هرگونه بازسازی نمادهای رسمی مورد تایید حاکمیت، عامدانه پرهیز می‌کنند. حتی عده‌ای از دختران و زنانی که همچنان به هر دلیل یا علتی از  همان پوشش استاندارد استفاده می‌کنند، در هر فرصتی که رخ دهد، زاویه‌داری خود را با حاکمیت علنی می‌کنند. گویی باید نشان دهند که نباید از روی پوشش‌شان قضاوت عجولانه کرد (این مساله در مورد پاره‌ای از روحانیان منتقد حاکمیت هم صادق است.)
 رفتار جنسی نیز چنین است. برای عده‌ای از متمردان از رفتار جنسی ِ استاندارد حاکمیت، چنین تمردی یک تیر و دو نشان است. هم تجربه‌ی نوعی «رهایی ِ دریغ‌شده» است و هم نوعی «نافرمانی سیاسی» است. بخشی از انگیزه‌ی پرهیز پاره‌ای از حاکمان در خفا از آن استانداردها نیز همین است. نُرم‌هایی که اجراکنندگان آن نیز، به واقع، قبول‌شان ندارند و فرصتی دست دهد، در خفا نشان می‌دهند که باوری به آن ندارند.
نگویید همه چیز را سیاسی می‌بینی. سیاسی هست. سیاست ما عین همه چیز دیگرمان است و همه چیز دیگرمان عین سیاست‌مان.
«امر اروتیک»، امروز توده‌ی به هم فشرده‌ای است علیه حاکمیتی که دیروز می‌خواست از جهان رفع فتنه کند و به جهانیان درس اخلاق بدهد اما امروز، در کار توجیه و لاپوشانی ِفساد و فتنه‌ی مالی-سیاسی-اخلاقی ِ بخش خودی ِکارگزاران خویش است.



June 18, 2008::چهارشنبه 29 خرداد 87

یا «ابزار» شو یا «دشمن»


این گزارش را بخوانید:
http://www.roozonline.com/archives/2008/06/post_7890.php
می‌دانید چه حسی به من دست می‌دهد؟ در نظام‌های استبدادی، آدم‌ها دو دسته‌اند: یا «ابزار»، یا «دشمن». آن‌گاه اگر ابزار سوخته شدی، تبدیل به دشمن‌ات می‌کنند.
حالا که سعید امامی مهره‌ی سوخته شده است عامل اسرائیل است و آدم دکتر سروش (خصوصا این آخری لطیفه‌ای است بی‌مزه که آدمی را نمی‌خنداند).
دل‌ام به حال کسانی که با تمام جدیت و اخلاص، خدمتگذار یک نظام استبدادی می‌شوند، اما آن نظام به جای تقدیر از آن‌ها، سر ِ بزنگاه پیچ حفظ منافع‌اش، مانند دستمال آلوده آن‌ها را به بیرون پرت می‌کند، می‌سوزد.

خدایی مگر نجات‌مان دهد.


June 14, 2008::شنبه 25 خرداد 87

زهرا کاظمی و قطار شهری مشهد


فعالان دموکراسی و حقوق بشر بارها با بیان‌های مختلف تاکید کرده‌اند که «دموکراسی و حقوق بشر» امری لوکس و دلمشغولی طبقه‌ای مرفه بی‌درد نیست که از سر ِ شکم سیری به دنبال یک سرگرمی مدرن بگردند، بلکه امری است که، علاوه بر جنبه‌ی انسانی-اخلاقی آن، مستقیم یا غیر مستقیم به رفاه و توسعه‌ی اقتصادی یک کشور ربط دارد (بگذریم از این‌که به نظرم می‌رسد بسیاری از فعالان حقوق بشر و دموکراسی نه از طبقه‌ی ثروتمند که از طبقه‌ی متوسط اند).
اکنون بنا دارم از باب شاهد مثال، نمونه‌ای ملموس و انضمامی را در تایید حکم بالا برای مخاطبان این وبلاگ ذکر کنم. این نمونه به دیار صاحب این قلم، که خدا هجرت قریب الوقوع از آن‌را به او ارزانی داراد! یعنی ایران، خراسان مرکزی، مشهد، باز می‌گردد.
سال‌هاست که در دیار ما، قرار است پدیده‌ای موسوم به «قطار شهری» افتتاح گردد. خاطره‌ی ما ایرانیها از قطار شهری به دوره‌ی قاجار باز می‌گردد و اولین ایرانی‌هایی که به فرنگ رفتند. آنان موقع بازگشتن به ایران از چنین پدیده‌ای سخن گفتند و حالا با گذشت 150 سال قرار بود ما خود صاحب چنین پدیده‌ای شویم تا از قافله‌ی تمدن ملل راقیه عقب (تر) نمانیم. تا آن‌جایی که منِ مشهدی به خاطر دارم، پروژه‌ی ساخت قطار شهری در ابتدا خیلی سریع پیش می‌رفت و زیربناها و ریل‌های آن سریعا ساخته شد و حتی، اگر اشتباه نکرده باشم، اعلام شد فاز اول آن قرار است تا پایان سال 1381 افتتاح شود. فاز اول آن از ابتدای بلوار وکیل آباد (نزدیک کوهستان پارک شادی) تا میدان پارک بود. اکنون که در سال 1387 به سر می‌بریم، هیچ کدام از فازهای این قطار راه‌اندازی نشده است در حالی که ریل و تاسیسات چند فاز دیگر آن تقریبا آماده است. مسئولان بارها تاکید کرده‌اند که مشکل در تامین ریل برای قطارهاست.
محمد پژمان، شهردار مشهد، چند شب قبل در برنامه‌ای در کانال پنج مشهد، گفته است که ما اول با شرکتی کانادایی برای تامین واگن، قرارداد بستیم اما بعدا «به دلایلی!» این قرار داد به هم زده شد. (تمام مغز مطلب من توضیح همین «به دلایلی» است) پژمان در مورد این دلایل توضیحی نداده است و بعد ادامه داده است که شرکت کانادایی بخشی از پول ایران را هم پس نداده است! بعد از آن ما با یک شرکت چینی قرارداد بستیم که آن‌ها گفتند از موقعی که شروع به ساختن واگن کنیم، یازده ماه طول می‌کشد تا واگن‌ها را تحویل شما بدهیم اما الان چند سال است که هنوز شروع به ساخت واگن‌ها نکرده‌اند.
ظاهر این داستان چیز جدیدی نیست. سرمایه‌ی این مملکت در بسیاری از جاهای دیگر هم به صورت مشابه، معطل و در حال به هدر رفتن است. اما «صورتی در زیر دارد آن‌چه در بالاستی». احتمالا از تیتر این نوشته به انضمامِ کانادایی بودن شرکت تامین ریل، حدس زده‌اید که داستان از چه قرار بوده است. داستان به زهرا کاظمی باز می‌گشته و اختلاف ایران و کانادا بر سر قتل مشکوک این خبرنگار ایرانی-کانادایی و به تبع آن اختلاف این قرارداد به هم زده شده است. تعبیر سربسته‌ی «به دلایلی» در کلام جناب شهردار هم اشاره به همین داستان دارد.
 حالا سال‌هاست که مشهدی‌ها همچنان با ترافیک سنگین و سرسام‌آور این شهر، خصوصا در ایام زوّاری، دست و پنجه نرم می‌کنند و شاید ندانند که عقب‌ماندگی این دیار تنها داستان سوء مدیریت و دزدی نیست، داستان «استبداد» هم هست. 
حال آن دوست عزیزی که خود شهرداری‌چی است، و انصافا در کار خدمت به خلق است و از نزدیک مشکلات مردم را لمس می‌کند، مدام کامنت بگذارد که ربط بحث‌های انتزاعی شما با مشکلات زندگی مردم چیست. این هم یک نمونه‌ی بین‌الاذهانی از ربط‌اش.
(از حضرت سید صدر الدین، اخوی کوچکتر بنده، که مرا متوجه تعبیر «به دلایلی» در کلام شهردار دیار ما کرد، و موجب شد جرقه‌ی اصلی این نوشتار در ذهن‌ام زده شود، سپاسگذارم.)

  

June 12, 2008::پنجشنبه 23 خرداد 87

فقه نیمه متن‌محور در لباس جدید


مصاحبه‌ی اخوی با جناب محقق داماد در مورد دو رویکرد عقل‌محور و متن‌محور در فقه اسلامی را بخوانید (خصوصا بخش دوم را که در ذیل، لینک می‌دهم بخوانید؛ توصیه‌ی اکید من این است که فایل صوتی را بشنوید که در مقایسه با متن پیاده شده، نمی‌دانم چرا، کامل‌تر است) گر چه خود جناب محقق داماد، با نگاه دقی که بنگری، اجتهادشان به واقع کمتر متن‌محور است و نه اینکه عقل‌محور باشد. نشانه‌اش این است که چون دو برابری ِارث مرد در مقایسه با زن صریحا در قرآن آمده، ایشان برای اینکه اجتهادِ، به اصطلاح، عقل محورشان با ظواهر قرآن تنافی نیابد، قائل به تعطیل عقل می‌شوند و می‌گویند (افزوده‌های داخل قلاب از من است):
«ظاهر قرآن دلالت دارد که مرد دو برابر زن ارث می‌برد.
فکر می‌کنید [این حکم] با عدالت و برابری حقوق زن و مرد تطابق داشته باشد؟
به نظر می‌رسد که این از مسائلی نیست که خرد بشر به صراحت بگوید این ظلم است. مسأله عدل غیر از مسأله تساوی است. عدل، مسأله‌ای است و تساوی مسأله‌ای دیگر که [فقه رایج] با اصل مساوات شاید اختلاف پیدا بکند. در قضیه اعلامیه حقوق بشر، اصل مساوات مطرح شده است؛ ولی اگر از ما بپرسند که آیا اگر ارث زن و مرد را غیرمساوی تقسیم بکنید، با اصل مساوات اختلاف دارد؟ می‌گوییم بله این‌جا مساوات قانونی نداریم. ولو مساوات در برابر قانون داریم؛ ولی در حقوق اسلامی نمی‌توان به مساوات قانونی اعتقاد پیدا کرد. ولی در بسیاری موارد عقل اظهار نظر صریح می‌کند و شاید آن‌جا انسان بتواند نظرهای مخالف [با فقه رایج] بدهد.»
اجتهاد را، در حرف و صوت، عقل‌محور کردن ولی از سوی دیگر رایی سربسته و مجمل در باب حدود و ثغور توانایی عقل عملی داشتن، به نظر من تفاوت بنیادینی با فقه متن‌محور (که تعبیر دیگر اما مودبانه‌ای از همان "اخباری‌گری" است) ندارد. خواهشا یک بار فقها بیایند آستین بالا بزنند و بگویند این معرفت‌شناسی همیشه مجمل‌شان، که خودش را صرفا در مصادیق نشان می‌دهد، چیست.  
با این حال انصاف اقتضا می‌کند که تصریح کنم این تکه را فقیه ما خوب آمده است:
«ظواهر شریعت نشان می‌دهد که حق طلاق مطلقا به دست مرد است. هر وقت مرد بخواهد، می‌تواند به هر مناسبتی زن خودش را طلاق بدهد؛ چه از زن راضی باشد، چه از زن ناراضی باشد؛ چه زن، کار بدی کرده باشد، چه کار بدی نکرده باشد. فرض کنیم یک مردی خانمی را که با کمال مهربانی با او زندگی می‌کرده و با کمال اخلاق رفتار می‌نموده و سال‌ها با او زندگی می‌کرده است. اما یک وقت مرد می‌خواهد یک زن نویی برای خودش انتخاب بکند و با خانم جدیدی باشد و دیگر مایل نیست با خانم قبلی رابطه داشته باشد و می‌خواهد او را طلاق بدهد و از خانه او را بیرون کند. ظواهر شریعت اقتضا می‌کند که این طلاق درست و صحیح است؛ اما به نظر می‌رسد که در بسیاری موارد نمی‌توان گفت که این عدل است. این‌ها ممکن است با عدل تطبیق نکند به نظرم می‌رسد که این طلاق، طلاق حرام است و از مصادیق ابغض الاشیاء است و نمی‌توانیم این اختیار آزاد را به دست مرد بدهیم که طلاق ظالمانه انجام بدهد. به نظرم طلاق عادلانه و طلاق ظالمانه داریم و در مورد طلاق ظالمانه، نمی‌توان فتوای به صحت و اعتبارش داد. این نگاه (اجتهاد عدالت‌محور) معیار را به دست طلاق عادلانه می‌دهد. طلاق اگر عادلانه شد، آری به دست مرد است و می‌تواند انجام بدهد.»
این هم آدرس:
http://radiozamaaneh.com/idea/2008/06/post_319.html




May 26, 2008::دوشنبه 6 خرداد 87

کرکگور در مشهد

به کوشش سازمان دانشجویان جهاددانشگاهی مشهد دفتر کشاورزی دکتر توکلی استاد فلسفه دانشگاه اصفهان در مورد آرا و احوال سورن کرکگور، الاهی‌دان شهیر مسیحی سخن خواهد گفت. این برنامه، که شرکت برای عموم در آن آزاد است، سه شنبه‌ی همین هفته، هفتم خرداد ماه هشتاد و هفت خورشیدی، ساعت پنج عصر در محل مجتمع شریعتی جهاددانشگاهی، ساختمان علمی-کاربردی، طبقه‌ی سوم، اتاق شورا برگزار می‌شود.

آنان که طالب فهم آرای کرکگور اند، غفلت نفرمایند.

 

 

May 21, 2008::چهارشنبه 1 خرداد 87

پرده‌ی پندار دریدند؟ و بازهم در باره‌ی داوکینز


دارم کتاب «پندار خدا»ی جناب ریچارد داوکینز را می‌خوانم. نکته‌ای که در این کتاب، دست کم تا این‌جایی که من خوانده‌ام، هویداست، قلم عصبانی و نامحترمانه‌ی او نسبت به دین و دینداران است. او صراحتا در جای‌جای کتاب، مومنان و متدینان را افرادی ساده لوح و تکامل‌نیافته معرفی می‌کند. او خود از این‌که چنین ادبیاتی می‌تواند موجب اعتراض خوانندگان‌اش شود، خصوصا خوانندگانی که از آن‌ها تحت عنوان دینداران آزاداندیش یاد می‌کند آگاه است (یعنی در میان ساده‌لوحان و تکامل‌نیافته‌ها هم آزاداندیش پیدا می‌شود؟) و از این‌که چنین ادبیاتی پیشه کرده است، شرمنده نیست. پاسخ او به نحو خلاصه این است: در غرب هر چیزی را می‌شود مسخره کرد و دست انداخت (از فلان سیاستمدار گرفته تا فلان بازیگر سینما) اما دین را گویی جز با احترام نمی‌توان بررسی کرد. مضافا متدینان هر دین، مقدسات ادیان دیگر و نیز باورهای خداناباوران را به سخره می‌گیرند اما کسی حق ندارد با دین‌شان چنین کند.
به نظر من و با حفظ درجه‌ای از عدم قطعیت، حتی اگر فاکتی که داوکینز بر اساس آن استدلال خود را بنا کرده صادق باشد، این استدلال یک مغالطه (fallacy) است. در این نوع مغالطه، که آن‌را می‌توان از «مغالطات مقام دفاع» خواند، فرد در مقام پاسخ به اعتراضی که از سوی دیگران به او ابراز می‌شود، کوشش می‌کند نشان دهد: یا خود ِ اعتراض‌کننده نیز دچار همان خبط و خطا است و یا این‌که نشان دهد همه همین‌کار را می‌کنند و سپس از ایراد این نکته، تصریحا یا تلویحا، چنین استفاده می‌کند که گویی به این دلیل، او نیز در انجام امر مورد اعتراض بر خطا نیست. به این نمونه، که احتمالا به گوش‌مان آشناست، دقت کنید: «در پوشالی بودن ایده‌ی حقوق بشر همین بس که کشورهایی که ندای حقوق‌بشرخواهی‌شان گوش فلک را کر کرده است، خود زندان‌هایی چون گوانتانامو و ابوغریب دارند و دست به اشغال کشورهای دیگر می‌زنند و از دولت غاصب صهیونیستی ِ تا بن دندان مسلح اسرائیل، حمایت همه‌جانبه می‌کنند». بگذارید ظاهر پر طمطراق این استدلال را، هنگامی که از سوی حاکمان این دیار و منابر و رزنامه‌های آن‌ها گفته می‌شود، بتراشم و باطن آن را برای‌تان ساده و آفتابی کنم: «ما در زیر پا گذاشتن حقوق بشر حق داریم زیرا آنان که مدعی حقوق‎بشر اند هم، خود چنین می‌کنند».
 به این نوع شبه استدلال، مغالطه‌ی «خودت هم» (you too)  می‌گویند. در پاسخ به چنین نوع مغالطه‌ای می‌توان گفت: گیرم من یا دیگران چنین کاری می‌کنند، تو چرا کار آن‌ها را تکرار می‌کنی؟ و یا این‌که: گیرم متدینان در باورهای دیگران به چشم کم نگاه می‌کنند، توی داوکینز چرا چنین می‌کنی؟ و یا: گیریم دول غربی مدعی ِ حقوق بشر، آن‌را نقض می‌کنند، شما چرا چنین می‌کنید؟ شما چرا عملا، به وجهی پوشیده و نسنجیده، غربزده هستید و می‌کوشید نقض حقوق شهروندان ِ خود را با ارجاع به غرب، توجیه کنید؟
با این حال منظور من از بیرون کشیدن این نکته، آن هم از اوایل این کتاب و تحلیل جنبه‌ی مغالطی آن، اصلا این نیست که این کتاب «سراسر مغالطه است و ارزش خواندن ندارد». یک دلیل مهم برای این‌که چرا چنین ادعایی نمی‌کنم، دلیلی است که ممکن است از فرط سادگی، خنده‌دار به نظر برسد: چون هنوز همه‌ی این کتاب را نخوانده‌ام!


May 18, 2008::یکشنبه 29 اردیبهشت 87

درباره‌ی تاریخ لعنتی‌ای که مدام تکرار می‌شود


دیشب به اتفاق یکی از بستگان، که خود قربانی دستگاه تفتیش عقاید در این دیار است و به زودی ایران را برای همیشه ترک می‌کند، فیلمی دیدیم درباره‌ی دستگاه مخوف تفتیش عقاید در کلیسای اواخر قرون وسطای مسیحی. فیلم، با عنوان «ارواح گُویا» در مورد نقاش معروفی به نام فرانسیس گُویا است، همان‌که نقاشی‌های معروفی دارد در نقد کلیسا از جمله یک نقاشی او که فردی، احتمالا از ارباب کلیسا، دارد انسانی را می‌خورد.
گُویا که در اسپانیا می‌زید، دختر زیبایی از خانواده‌ای مرفه، مدل نقاشی اوست، و در همان حین لورنس، از ارباب کلیسا نیز، که متمایل است تصویر او کشیده شود، برای نقاشی به منزل گُویا می‌رود و با دیدن تصویر نقاشی شده‌ی آن دختر، دلباخته‌ی دختر می‌شود. از قضا همین دختر در رستورانی از خوردن گوشت خوک با اکراه، پرهیز می‌کند و خبر به دستگاه تفتیش عقاید (که در فیلم به آن
 holy office) می‌گویند، می‌رسد. پرهیز از خوردن گوشت خوک، می‌تواند نشانه‌ی یهودی شدن یک فرد مسیحی باشد و این نشانه‌ای از heretic (مرتد) بودن فرد است. دختر به اداره‌ی تفتیش عقاید فراخوانده می‌شود و زیر شکنجه قرار می‌گیرد. پدر دختر که از بازنگشتن فرزندش درمی‌یابد که داستان از چه قرار گشته، دست به دامان گُویا می‌شود و از او می‌خواهد که از طریق دوست کشیش‌اش برای نجات دخترش اقدام کند. گویا، لورنسِ کشیش را به میهمانی به منزل پدر دختر می‌برد. لورنس اظهار می‌دارد که نمی‌تواند برای دختر کاری بکند زیرا دختر به بددینی خود اعتراف کرده است. پدر دختر، گُویا و خانواده‌ی دختر می‌گویند که دختر زیر فشار به چنین اتهامی اقرار کرده است اما لورنس از باور پذیرفته شده‌ای در کلیسا سخن می‌گوید که مطابق آن مومن واقعی قدرتی از خداوند دریافت می‌کند که در نتیجه‌ی آن در مقابل هر فشاری ایستادگی می‌کند و اگر دختر نتوانسته در مقابل فشار ایستادگی کند به این دلیل است که مرتد است. پدر دختر تاب نمی‌آورد و کشیش را در منزل‌اش زندانی کرده، از او به زور امضایی می‌گیرد که مطابق آن کشیش اعتراف می‌کند به میمون بودن نسل انسان باور دارد (نظریه‌ای که نسب به داروین می‌رساند و از نظر کلیسا کفر بود) و از کشیش می‌خواهد یا برای آزادی دخترش تلاش کند و یا این نامه را برای کلیسا رو خواهد کرد. تلاش‌های کشیش در نجات جان دختر به جایی نمی‌رسد. از صحنه‌های رقت‌انگیز فیلم، صحنه‌ی ورود لورنس به زیرزمینی تاریک و مخوف است که محل نگهداری و شکنجه‌ی مرتدان است. دختر را در دخمه‌ای در آن‌جا می‌یابد و از آن پس مدام به دیدن دختر می‌رود و به بهانه‌ی دعا، با او می‌آمیزد. پدر دختر که از تلاش‌های لورنس ناامید می‌شود، آن نامه را از طریق پادشاه اسپانیا در اختیار کلیسا قرار می‌دهد، کلیسا لورنس را تکفیر می‌کند. لورنس می‌گریزد و کلیسا به جای او، نقاشی او را در مراسم مرتدسوزان به آتش می‌کشد.
سال‌ها می‌گذرد. در فرانسه انقلاب می‌شود و ناپلئون بر سر کار می‌آید و امواج انقلابی به اسپانیای مسیحی محافظه‌کار هم می‌رسد. انقلابیون، اسپانیا را فتح می‌کنند و بر استیلای ظلم‌خیز کلیسا پایان می‌دهند. دادستان انقلابی دولت جدید، کسی نیست مگر لورنس که پس از فرار از اسپانیا به فرانسه رفته و به صف انقلابیون پیوسته. اسقف اعظم کلیسا، طی حکم او محکوم به اعدام می‌شود. درِ زندان‌ها باز می‌شود و دختر پس از سال‌ها با بدن و چهره‌ای، که دیگر نشانی از رعنایی و زیبایی ندارد، از زندان بیرون می‌آید. هیچ کس از خانواده‌اش به دیدارش نیامده‌اند. به خانه‌شان می‌رود. تمام اعضای خانواده‌اش طی جنگ داخلی کشته شده‌اند و خانه‌ی مجلل‌شان غارت شده است. به دیدن گُویا می‌رود. گُویا که ناشنوا شده است، دختر را ابتدا نمی‌شناسد. نقاشی آن دختر زیبا همچنان بر دیوار خانه‌اش نقش بسته است. نهایتا دختر را می‌شناسد. دختر تنها تقاضایی که دارد این است که بتواند فرزندش را ببیند. فرزند؟ کدام فرزند؟ معلوم می‌شود که دختر از کشیش در زندان باردار می‌شود اما پس از تولد فرزند این دختر را از او جدا می‌کنند. گُویا به اتفاق دختر به دیدن لورنس انقلابی که مدام از عدالت و برادری سخن می‌گوید می‌روند. گُویا هر گونه ارتباطی با دختر را منکر می‌شود و دختر نحیف را به دیوانه‌خانه می‌فرستد. گُویا با تلاش‌های فراوان، دختر را از دیوانه‌خانه بیرون می‌آورد. اما دختر دیگر دیوانه شده است و تنها خواسته‌اش دیدار فرزندش است. گُویا در منطقه‌ای بدنام، دختر تن‌فروشی را می‌بیند که شباهت بسیاری به دختر دارد و در می‌یابد که او فرزند همان دختر است.
تلاش‌ گُویا برای آن‌که دختر و مادر را به هم برساند، به خاطر وضع آشوبناک اسپانیا به سرانجامی نمی‌رسد. در اسپانیا، انقلابی‌ها شکست می‌خورند و دوباره دولتی مورد تایید کلیسا به سر کار می‌آید. لورنس در حین فرار دستگیر می‌شود و به دلیل تکرار افکار بدعت‌آمیز ولتر و اقدام علیه امنیت کلیسا محکوم به اعدام می‌شود. کلیسا می‌گوید در صورتی که لورنس، این کشیش سابق، توبه کند راه برای بخشش او باز است اما لورنس توبه نمی‌کند.
لحظه‌ی اعدام لورنس، لحظه‌ی اوج فیلم است. تمام مردم جمع شده‌اند. لحظاتی پیش از اعدام کشیش‌ها سعی فراوانی می‌کنند تا لورنس توبه کند اما او صلیب را از دست آن‌ها می‌گیرد و به زمین می‌کوبد. لورنس در میان جمعیت، دختر را تشخیص می‌دهد که با چشمانی گریان او را صدا می‌زند. کمی آن طرف‌تر دخترش را نیز تشخصی می‌دهد که فرمانده‌ی جدید ارتش از او خوش‌اش آمده و حالا در کنار اوست. گُویا را نیز می‌بیند که دارد تند-تند صحنه‌ی اعدام او را نقاشی می‌کند. آخرین فرصت برای توبه را نیز نمی‌پذیرد و او را خفه می‌کنند.
صحنه‌ی پایانی فیلم، درشکه‌ای را نشان می‌دهد که جسد لورنس را با خود می‌برد و چند بچه به دور درشکه حرکت می‌کنند. هیچ‌کدام از مردم شهر، جسد خفه‌ شده‌ی لورنس را مشایعت نمی‌کنند تنها دختر است که دست خود را به جسد رسانده است و به آن بوسه می‌زند.
همین.
   

April 19, 2008::شنبه 31 فروردین 87

باز هم درباره‌ی داوکینز

 

لابلای وب‌چرخی‌های شبانه، به این صفحه برخوردم که مجموعه‌ای از پاسخ‌ها به ریچارد داوکینز را لیست کرده است. آنان که به طور عام پیگیر اخیرترین مباحثات میان خداباوران و خداناباوران اند و نیز آنان که به طور خاص کارهای داوکینز را دنبال می‌کنند، غفلت نفرمایند:
http://cis.org.uk/resources/dawkins.shtml

 

  

 

 

 

 

 

 

 


 

April 8, 2008::سه شنبه 20 فروردین 87

کلف زدن میوه‌ی ممنوعه‌ی کتاب


اینجا چراغی روشن است
سلســــــله جلســــــــــــــات ارائه کــــــتاب
****************************************************
هفته نخست : اندیشــــــــــــه
**********************************
 تا 28 فروردین 87/ هر روز ساعت 12 تا 2
مشهد/ بلوار شهید باهنر/ دانشگاه فردوسی/ دانشکده ریاضی / سالن دکتر بزرگ نیا
************************************************************************
شنبه 24 فروردین 87
دین در ترازوی اخلاق (در باب اخلاق سکولار و اخلاق دینی)/ ابوالقاسم فنایی/ نشر صراط/ 1385
ارائه دهنده : یاسر میردامادی
************************************************************************************
یکشنبه 25 فروردین 87
لوح محفوظ/ استيون پينكر/ انتشارات پنگوئن/ سال 2003
ارائه دهنده : بهزاد سروري
*************************************************
دوشنبه 26 فروردین 87
مارکس و سایه هایش/  مصطفی رحیمی / با مقدمه ی احسان نراقی / نشر هرمس/  1383
ارائه دهنده : لادن احمدیان
****************************************************************************
سه شنبه 27 فروردین 87
شجاعت ِ بودن/ پل تيليش/ ترجمه ی مراد فرهادپور/ شركت انتشارات علمي فرهنگي/ چاپ سوم : 1384
ارائه دهنده : محمود مقدسي
****************************************************************************************
چهارشنبه 28 فروردین 87
نظريه انتقادي مكتب فرانكفورت در علوم اجتماعي و انساني/ حسينعلي نوذري/  انتشارات آگاه / 1384
ارائه دهنده : رضا محمدی
**************************************************************************************
برگزارکننده : سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی دانشکده ریاضی دانشگاه فردوسی مشهد

April 6, 2008::یکشنبه 18 فروردین 87

فلسفه‌ی دین و منطق کاربردی


از پنج‌شنبه‌ی همین هفته (بیست و دوم فروردین هشتاد و هفت)، دوره‌ی آموزشی «آشنایی با فلسفه‌ی دین» و «آشنایی با منطق کاربردی»، که پیشتر وعده‌ی برگزاری آن‌را داده بودم، از طرف سازمان دانشجویان جهاد دانشگاهی مشهد برگزار می‌شود. در دوره‌ی آشنایی با فلسفه‌ی دین، پس از یکی- دو جلسه توضیح مقدماتی در باب معنای فلسفه، دین و فلسفه‌ی دین، احتمالا به سراغ موضوع «انحای رویکردها به گزاره‌ی "خدا وجود دارد"» می‌رویم و در خلال بحث، پاره‌ای از مباحث مربوط به معرفت‌شناسی دین و زبان دین را طرح خواهیم کرد.
در دوره‌ی آشنایی با منطق کاربردی، پس از توضیحی کوتاه در باب معنای منطق و انواع آن و شان اخلاقی رعایت قواعد منطقی، به سراغ مهمترین مغالطات رایج خواهیم رفت و با طرح و تمرین آن‌ها، تلاش برای پرهیز از ارتکاب ارادی و اختیاری آن‌ها را طی یک سوگند سقراطی متعهد خواهیم شد.
آشنایی با فلسفه‌ی دین، پنج‌شنبه‌ها از ساعت ده تا دوازده و آشنایی با منطق کاربردی پس از آن از ساعت دوازده تا چهارده‌ برگزار می‌شود. مکان برگزاری این سلسله جلسات، سه‌راه ادبیات، مجتمع شریعتی جهاد دانشگاهی خواهد بود. علاقه‌مندان شرکت در این دوره‌ برای ثبت نام و کسب اطلاعات دقیق‌تر می‌توانند با این شماره تماس بگیرند:
8832355

 

 

March 22, 2008::شنبه 3 فروردین 87

نوبنیادگرایی در لباس الحاد


نمی‌دانم کارهای ریچارد داوکینز (Richard Dawkins) را دیده‌اید؟ دانشمند خداناباوری که شدیدا پروژه‌ی تبلیغ خداناباوری را پی می‌گیرد و دور دنیا راه می‌افتد و بنیادگرایان مذهبی را گیر می‌آورد و با آن‌ها مصاحبه می‌کند و می‌کوشد دین را امری عقب‌افتاده، خطرناک و ضد بشر نشان دهد. چند کتاب هم چاپ کرده است که من، به لطف یکی از دوستان خداناباورم که خیلی مشتاق پروژه‌ی اوست، نسخه‌ی الکترونیک آن‌ کتاب‌ها را به ضمیمه‌ی چندین فایل تصویری از مصاحبه‌هایش در اختیار دارم. پلانتینگا هم به نقدهای او بر براهین خداباوری جوابی داده است.

اخیرا کتابی چاپ شده است با عنوان "من به ملحدان ایمان ندارم" (I Don't Believe in Atheists) که نوشته‌ی نویسنده‌ی مشهور نیویورک تایمز، کریس هِجِس  (Chris Hedges) است. هجس به مدت هفت سال مدیر میز خاورمیانه‌ی نیویورک تایمز بوده است و خصوصا در پوشش خبری جنگ بوسنی و کوزوو بسیار فعال بوده و در سال 2002 عضو تیمی بوده است که به خاطر پرداختن پیگیرانه به موضوع تروریسم جهانی (global terrorism) جایزه‌ی پولیتزر (Pulitzer Prize) را به خود اختصاص داد. او نویسنده‌ی کتاب‌های پرخواننده‌ای است مانند کتابی با عنوان کنایی "جنگ، نیرویی که به‌ ما معنی می‌دهد" (War Is a Force That Gives Us Meaning)، "فاشیست‌های آمریکایی" (American Fascists)  و نیز "آن‌چه همگان درباره‌ی جنگ باید بدانند" (What Every Person Should Know About War). هجس در نشان دادن نقش نئوکان‌های امریکا (یعنی همان فاشیست‌های آمریکایی) در سلطه بر جهان استاد است.

 

کتاب "من به ملحدان ایمان ندارم" درباره‌ی گروهی است که به باور نویسنده درست در خط سلطه‌ی نئوکان‌های امریکا عمل می‌کنند: "نوملحدان". او علاوه بر داوکینز، که ذکرش گذشت، از این چند نفر هم  به مثابه‌‌ی مصادیق این گروه یاد می‌کند: سام هریس (Sam Harris) و روزنامه‌نگار و نویسنده‌ی پرخواننده‌ای به نام کریستوفر هیچِنز  (Christopher Hitchens). هجس، که خبرنگار تخصصی حوزه‌ی بنیادگرایی و تروریسم است، معتقد است این نوملحدان، نوبنیادگرایانی به خطرناکی بنیادگرایان مذهبی اند (چه بنیادگرایی مذهبی ِ حکومتی مانند حکومت اسرائیل، ایران و بنیادگرایان مسیحی نزدیک به نئوکان‌ها و چه بنیادگرایی مذهبی ِ غیر حکومتی مانند طالبان و القاعده). هجس معتقد است بنیادگرایان مسیحی ِ نئوکان امریکا از یک سو و نوبنیادگرایان نوملحد امریکا از سوی دیگر مانند دو لبه‌ی قیچی‌ای هستند بر گلوی دموکراسی و جامعه‌ی باز امریکا.  

اگر می‌خواهید درباره‌ی این کتاب بیشتر بدانید، این دو لینک را پی بگیرید (خصوصا آن‌هایی که بنیادگرایی را "ذاتا" پدیده‌ای دینی می‌دانند غفلت نکنند): ۱ و ۲

 

لينک‌ها

داریوش محمدپور|| حلقه‌ی ملکوت|| مهدی جامی|| دکتر میرزاوزیری|| سید سراج‌الدین میردامادی|| حباب|| محمد طاهری|| فاطمه ظریف جلالی|| موسسه مطالعات اسلامی دانشگاه آقاخان|| آرش نراقی|| حامد قدوسی|| شب کوک|| زهرا عرب|| مجید رخصت|| فلسفه علم|| آرش موسوی|| فیضی‌خواه|| احمد قابل|| آثار مصطفا ملکیان|| دانلود مقاله|| محمد نورالهی|| سید عباس سیدمحمدی|| علیرضا مازاریان|| علیرضا آزاد|| احسان جباری|| مهسا روحی|| فاطمه شمس|| امیرمهدی حکیمی|| مدرسه مطهری|| شیخ محمدرضا زائری|| ابوالفضل حاجی‌زادگان|| مقالات آلوین گلدمن|| دایره المعارف فلسفی استنفورد|| دکتر سعید پیوندی|| شیخ مهدی قاسمی|| پراس‌بلاگین|| دانش‌خبر|| امیرمهدی حقیقت|| پلانتینگا|| رادیو زمانه|| امیر عباس ریاضی|| وبسایت رسمی دکتر سروش|| دایره المعارف شرق|| دایره المعارف شیعه|| نوشته هاي علي ك.|| فلسفه تحلیلی|| امیر مهدی حکیمی|| رضا محمدی|| طاها بذری|| دکتر حسن رضایی|| روزنامه روز|| مریم آزاد|| آواکس اسفیر|| وریتاس فوروم|| فیلاسوفی بایتز||
Powered by MT Blogroll

تماس

ymirdamadi AT yahoo DOT com
Powered by
Movable Type 3.31