میانهی مطالعهی نیمه شب (وای خودآی ِ من، ممنونام که بهشتات را برای من "مطالعه در نیمه شب" قرار دادهای!) به جملهای جالب، رسا و کوتاه (از باب خیرُ الکلام ما قلّ و دلّ) از پل ریکور، فیلسوف و مورخ معاصر فرانسوی برخوردم، که به خواندن آن میهمانتان میکنم (به ترجمهی آزاد من):
«خشونت، سر به سر، آنگاهی آغاز میشود که "گفتوگو" پایان پذیرفته باشد».
‘Violence is always the interruption of discourse’, Paul Ricoeur
متمایلام بر این نکته پای فشرم که در اینجا مراد از خشونت، صرفا خشونت فیزیکی نیست بلکه هرگونه تلاش برای مغالطه و طفره رفتن از پاسخ عقلانی و دلیلآوری متواضعانه، نحوهای خشونت است.
نیز بر این نکته انگشت تاکید مینهم که مراد از "گفتگو"، در معنای اصیل کلمه، آمادگی داشتن برای این است که: «هر لحظه ممکن است کسی (از کودک گرفته تا ابلیس، از صالح گرفته تا طالح) سخنی بگوید که باور مرا باطل یا تضعیف سازد.»
به داستان مددی-زارعی (یکی دانشگاهی و دیگری نظامی) از این منظر هم میتوان نگریست: چیزی زلزلهوار و گسترده زیر پوست ایران در حال وقوع است و هر از چندگاهی جایی از پوستهی زمین افکار عمومی را میترکاند و با فشار بیرون میزند. اما بخشهای مذاب زیر زمینی آن هم قابل ردگیری است: گسترش پدیدهی موسوم به «تجدید فراش»، روابط جنسی متاهلان بیرون از حوزهی خانواده، تجاوز، گسترش پدیدهی کارگران جنسی (خصوصا در شهرهای بزرگ)، گسترش افشاگریهای جنسی (روی موبایلها و روی سایبر) و....
آیا چیزی شبیه یک انقلاب اروتیک در ایران در حال وقوع است؟ بخشی از آنچه میتوان تخلف زنان و مردان از پوشش و رفتار جنسی استاندارد حاکمیت در ایران نامید، بیشک سیاسی است.
بگذارید از پوشش آغاز کنم. تصویر زن چادری با پوشش کامل، که نماد تبلیغات رسمی جمهوری اسلامی است، امروز دیگر صرفا امری مذهبی نیست. بسیاری از زنان و دختران ِحتی مقید به حجاب متمایل اند از سهیم شدن در بازتولید چنین تصویر استانداردی، که بازسازی نماد حاکمیت است، پرهیز کنند. این را خصوصا میتوان در زنان میانسالی دید که در رژیم گذشته چادر به سر داشتند اما امروز ترجیح میدهند از پوشش مانتو-روسری ساده استفاده کنند. عدهای از آنها هنوز مقید به حجاب اند (این را میتوان از نوع پوشش جدیدشان هم فهمید) اما از هرگونه بازسازی نمادهای رسمی مورد تایید حاکمیت، عامدانه پرهیز میکنند. حتی عدهای از دختران و زنانی که همچنان به هر دلیل یا علتی از همان پوشش استاندارد استفاده میکنند، در هر فرصتی که رخ دهد، زاویهداری خود را با حاکمیت علنی میکنند. گویی باید نشان دهند که نباید از روی پوشششان قضاوت عجولانه کرد (این مساله در مورد پارهای از روحانیان منتقد حاکمیت هم صادق است.)
رفتار جنسی نیز چنین است. برای عدهای از متمردان از رفتار جنسی ِ استاندارد حاکمیت، چنین تمردی یک تیر و دو نشان است. هم تجربهی نوعی «رهایی ِ دریغشده» است و هم نوعی «نافرمانی سیاسی» است. بخشی از انگیزهی پرهیز پارهای از حاکمان در خفا از آن استانداردها نیز همین است. نُرمهایی که اجراکنندگان آن نیز، به واقع، قبولشان ندارند و فرصتی دست دهد، در خفا نشان میدهند که باوری به آن ندارند.
نگویید همه چیز را سیاسی میبینی. سیاسی هست. سیاست ما عین همه چیز دیگرمان است و همه چیز دیگرمان عین سیاستمان.
«امر اروتیک»، امروز تودهی به هم فشردهای است علیه حاکمیتی که دیروز میخواست از جهان رفع فتنه کند و به جهانیان درس اخلاق بدهد اما امروز، در کار توجیه و لاپوشانی ِفساد و فتنهی مالی-سیاسی-اخلاقی ِ بخش خودی ِکارگزاران خویش است.
این گزارش را بخوانید:
http://www.roozonline.com/archives/2008/06/post_7890.php
میدانید چه حسی به من دست میدهد؟ در نظامهای استبدادی، آدمها دو دستهاند: یا «ابزار»، یا «دشمن». آنگاه اگر ابزار سوخته شدی، تبدیل به دشمنات میکنند.
حالا که سعید امامی مهرهی سوخته شده است عامل اسرائیل است و آدم دکتر سروش (خصوصا این آخری لطیفهای است بیمزه که آدمی را نمیخنداند).
دلام به حال کسانی که با تمام جدیت و اخلاص، خدمتگذار یک نظام استبدادی میشوند، اما آن نظام به جای تقدیر از آنها، سر ِ بزنگاه پیچ حفظ منافعاش، مانند دستمال آلوده آنها را به بیرون پرت میکند، میسوزد.
خدایی مگر نجاتمان دهد.
فعالان دموکراسی و حقوق بشر بارها با بیانهای مختلف تاکید کردهاند که «دموکراسی و حقوق بشر» امری لوکس و دلمشغولی طبقهای مرفه بیدرد نیست که از سر ِ شکم سیری به دنبال یک سرگرمی مدرن بگردند، بلکه امری است که، علاوه بر جنبهی انسانی-اخلاقی آن، مستقیم یا غیر مستقیم به رفاه و توسعهی اقتصادی یک کشور ربط دارد (بگذریم از اینکه به نظرم میرسد بسیاری از فعالان حقوق بشر و دموکراسی نه از طبقهی ثروتمند که از طبقهی متوسط اند).
اکنون بنا دارم از باب شاهد مثال، نمونهای ملموس و انضمامی را در تایید حکم بالا برای مخاطبان این وبلاگ ذکر کنم. این نمونه به دیار صاحب این قلم، که خدا هجرت قریب الوقوع از آنرا به او ارزانی داراد! یعنی ایران، خراسان مرکزی، مشهد، باز میگردد.
سالهاست که در دیار ما، قرار است پدیدهای موسوم به «قطار شهری» افتتاح گردد. خاطرهی ما ایرانیها از قطار شهری به دورهی قاجار باز میگردد و اولین ایرانیهایی که به فرنگ رفتند. آنان موقع بازگشتن به ایران از چنین پدیدهای سخن گفتند و حالا با گذشت 150 سال قرار بود ما خود صاحب چنین پدیدهای شویم تا از قافلهی تمدن ملل راقیه عقب (تر) نمانیم. تا آنجایی که منِ مشهدی به خاطر دارم، پروژهی ساخت قطار شهری در ابتدا خیلی سریع پیش میرفت و زیربناها و ریلهای آن سریعا ساخته شد و حتی، اگر اشتباه نکرده باشم، اعلام شد فاز اول آن قرار است تا پایان سال 1381 افتتاح شود. فاز اول آن از ابتدای بلوار وکیل آباد (نزدیک کوهستان پارک شادی) تا میدان پارک بود. اکنون که در سال 1387 به سر میبریم، هیچ کدام از فازهای این قطار راهاندازی نشده است در حالی که ریل و تاسیسات چند فاز دیگر آن تقریبا آماده است. مسئولان بارها تاکید کردهاند که مشکل در تامین ریل برای قطارهاست.
محمد پژمان، شهردار مشهد، چند شب قبل در برنامهای در کانال پنج مشهد، گفته است که ما اول با شرکتی کانادایی برای تامین واگن، قرارداد بستیم اما بعدا «به دلایلی!» این قرار داد به هم زده شد. (تمام مغز مطلب من توضیح همین «به دلایلی» است) پژمان در مورد این دلایل توضیحی نداده است و بعد ادامه داده است که شرکت کانادایی بخشی از پول ایران را هم پس نداده است! بعد از آن ما با یک شرکت چینی قرارداد بستیم که آنها گفتند از موقعی که شروع به ساختن واگن کنیم، یازده ماه طول میکشد تا واگنها را تحویل شما بدهیم اما الان چند سال است که هنوز شروع به ساخت واگنها نکردهاند.
ظاهر این داستان چیز جدیدی نیست. سرمایهی این مملکت در بسیاری از جاهای دیگر هم به صورت مشابه، معطل و در حال به هدر رفتن است. اما «صورتی در زیر دارد آنچه در بالاستی». احتمالا از تیتر این نوشته به انضمامِ کانادایی بودن شرکت تامین ریل، حدس زدهاید که داستان از چه قرار بوده است. داستان به زهرا کاظمی باز میگشته و اختلاف ایران و کانادا بر سر قتل مشکوک این خبرنگار ایرانی-کانادایی و به تبع آن اختلاف این قرارداد به هم زده شده است. تعبیر سربستهی «به دلایلی» در کلام جناب شهردار هم اشاره به همین داستان دارد.
حالا سالهاست که مشهدیها همچنان با ترافیک سنگین و سرسامآور این شهر، خصوصا در ایام زوّاری، دست و پنجه نرم میکنند و شاید ندانند که عقبماندگی این دیار تنها داستان سوء مدیریت و دزدی نیست، داستان «استبداد» هم هست.
حال آن دوست عزیزی که خود شهرداریچی است، و انصافا در کار خدمت به خلق است و از نزدیک مشکلات مردم را لمس میکند، مدام کامنت بگذارد که ربط بحثهای انتزاعی شما با مشکلات زندگی مردم چیست. این هم یک نمونهی بینالاذهانی از ربطاش.
(از حضرت سید صدر الدین، اخوی کوچکتر بنده، که مرا متوجه تعبیر «به دلایلی» در کلام شهردار دیار ما کرد، و موجب شد جرقهی اصلی این نوشتار در ذهنام زده شود، سپاسگذارم.)
مصاحبهی اخوی با جناب محقق داماد در مورد دو رویکرد عقلمحور و متنمحور در فقه اسلامی را بخوانید (خصوصا بخش دوم را که در ذیل، لینک میدهم بخوانید؛ توصیهی اکید من این است که فایل صوتی را بشنوید که در مقایسه با متن پیاده شده، نمیدانم چرا، کاملتر است) گر چه خود جناب محقق داماد، با نگاه دقی که بنگری، اجتهادشان به واقع کمتر متنمحور است و نه اینکه عقلمحور باشد. نشانهاش این است که چون دو برابری ِارث مرد در مقایسه با زن صریحا در قرآن آمده، ایشان برای اینکه اجتهادِ، به اصطلاح، عقل محورشان با ظواهر قرآن تنافی نیابد، قائل به تعطیل عقل میشوند و میگویند (افزودههای داخل قلاب از من است):
«ظاهر قرآن دلالت دارد که مرد دو برابر زن ارث میبرد.
فکر میکنید [این حکم] با عدالت و برابری حقوق زن و مرد تطابق داشته باشد؟
به نظر میرسد که این از مسائلی نیست که خرد بشر به صراحت بگوید این ظلم است. مسأله عدل غیر از مسأله تساوی است. عدل، مسألهای است و تساوی مسألهای دیگر که [فقه رایج] با اصل مساوات شاید اختلاف پیدا بکند. در قضیه اعلامیه حقوق بشر، اصل مساوات مطرح شده است؛ ولی اگر از ما بپرسند که آیا اگر ارث زن و مرد را غیرمساوی تقسیم بکنید، با اصل مساوات اختلاف دارد؟ میگوییم بله اینجا مساوات قانونی نداریم. ولو مساوات در برابر قانون داریم؛ ولی در حقوق اسلامی نمیتوان به مساوات قانونی اعتقاد پیدا کرد. ولی در بسیاری موارد عقل اظهار نظر صریح میکند و شاید آنجا انسان بتواند نظرهای مخالف [با فقه رایج] بدهد.»
اجتهاد را، در حرف و صوت، عقلمحور کردن ولی از سوی دیگر رایی سربسته و مجمل در باب حدود و ثغور توانایی عقل عملی داشتن، به نظر من تفاوت بنیادینی با فقه متنمحور (که تعبیر دیگر اما مودبانهای از همان "اخباریگری" است) ندارد. خواهشا یک بار فقها بیایند آستین بالا بزنند و بگویند این معرفتشناسی همیشه مجملشان، که خودش را صرفا در مصادیق نشان میدهد، چیست.
با این حال انصاف اقتضا میکند که تصریح کنم این تکه را فقیه ما خوب آمده است:
«ظواهر شریعت نشان میدهد که حق طلاق مطلقا به دست مرد است. هر وقت مرد بخواهد، میتواند به هر مناسبتی زن خودش را طلاق بدهد؛ چه از زن راضی باشد، چه از زن ناراضی باشد؛ چه زن، کار بدی کرده باشد، چه کار بدی نکرده باشد. فرض کنیم یک مردی خانمی را که با کمال مهربانی با او زندگی میکرده و با کمال اخلاق رفتار مینموده و سالها با او زندگی میکرده است. اما یک وقت مرد میخواهد یک زن نویی برای خودش انتخاب بکند و با خانم جدیدی باشد و دیگر مایل نیست با خانم قبلی رابطه داشته باشد و میخواهد او را طلاق بدهد و از خانه او را بیرون کند. ظواهر شریعت اقتضا میکند که این طلاق درست و صحیح است؛ اما به نظر میرسد که در بسیاری موارد نمیتوان گفت که این عدل است. اینها ممکن است با عدل تطبیق نکند به نظرم میرسد که این طلاق، طلاق حرام است و از مصادیق ابغض الاشیاء است و نمیتوانیم این اختیار آزاد را به دست مرد بدهیم که طلاق ظالمانه انجام بدهد. به نظرم طلاق عادلانه و طلاق ظالمانه داریم و در مورد طلاق ظالمانه، نمیتوان فتوای به صحت و اعتبارش داد. این نگاه (اجتهاد عدالتمحور) معیار را به دست طلاق عادلانه میدهد. طلاق اگر عادلانه شد، آری به دست مرد است و میتواند انجام بدهد.»
این هم آدرس:
http://radiozamaaneh.com/idea/2008/06/post_319.html
دارم کتاب «پندار خدا»ی جناب ریچارد داوکینز را میخوانم. نکتهای که در این کتاب، دست کم تا اینجایی که من خواندهام، هویداست، قلم عصبانی و نامحترمانهی او نسبت به دین و دینداران است. او صراحتا در جایجای کتاب، مومنان و متدینان را افرادی ساده لوح و تکاملنیافته معرفی میکند. او خود از اینکه چنین ادبیاتی میتواند موجب اعتراض خوانندگاناش شود، خصوصا خوانندگانی که از آنها تحت عنوان دینداران آزاداندیش یاد میکند آگاه است (یعنی در میان سادهلوحان و تکاملنیافتهها هم آزاداندیش پیدا میشود؟) و از اینکه چنین ادبیاتی پیشه کرده است، شرمنده نیست. پاسخ او به نحو خلاصه این است: در غرب هر چیزی را میشود مسخره کرد و دست انداخت (از فلان سیاستمدار گرفته تا فلان بازیگر سینما) اما دین را گویی جز با احترام نمیتوان بررسی کرد. مضافا متدینان هر دین، مقدسات ادیان دیگر و نیز باورهای خداناباوران را به سخره میگیرند اما کسی حق ندارد با دینشان چنین کند.
به نظر من و با حفظ درجهای از عدم قطعیت، حتی اگر فاکتی که داوکینز بر اساس آن استدلال خود را بنا کرده صادق باشد، این استدلال یک مغالطه (fallacy) است. در این نوع مغالطه، که آنرا میتوان از «مغالطات مقام دفاع» خواند، فرد در مقام پاسخ به اعتراضی که از سوی دیگران به او ابراز میشود، کوشش میکند نشان دهد: یا خود ِ اعتراضکننده نیز دچار همان خبط و خطا است و یا اینکه نشان دهد همه همینکار را میکنند و سپس از ایراد این نکته، تصریحا یا تلویحا، چنین استفاده میکند که گویی به این دلیل، او نیز در انجام امر مورد اعتراض بر خطا نیست. به این نمونه، که احتمالا به گوشمان آشناست، دقت کنید: «در پوشالی بودن ایدهی حقوق بشر همین بس که کشورهایی که ندای حقوقبشرخواهیشان گوش فلک را کر کرده است، خود زندانهایی چون گوانتانامو و ابوغریب دارند و دست به اشغال کشورهای دیگر میزنند و از دولت غاصب صهیونیستی ِ تا بن دندان مسلح اسرائیل، حمایت همهجانبه میکنند». بگذارید ظاهر پر طمطراق این استدلال را، هنگامی که از سوی حاکمان این دیار و منابر و رزنامههای آنها گفته میشود، بتراشم و باطن آن را برایتان ساده و آفتابی کنم: «ما در زیر پا گذاشتن حقوق بشر حق داریم زیرا آنان که مدعی حقوقبشر اند هم، خود چنین میکنند».
به این نوع شبه استدلال، مغالطهی «خودت هم» (you too) میگویند. در پاسخ به چنین نوع مغالطهای میتوان گفت: گیرم من یا دیگران چنین کاری میکنند، تو چرا کار آنها را تکرار میکنی؟ و یا اینکه: گیرم متدینان در باورهای دیگران به چشم کم نگاه میکنند، توی داوکینز چرا چنین میکنی؟ و یا: گیریم دول غربی مدعی ِ حقوق بشر، آنرا نقض میکنند، شما چرا چنین میکنید؟ شما چرا عملا، به وجهی پوشیده و نسنجیده، غربزده هستید و میکوشید نقض حقوق شهروندان ِ خود را با ارجاع به غرب، توجیه کنید؟
با این حال منظور من از بیرون کشیدن این نکته، آن هم از اوایل این کتاب و تحلیل جنبهی مغالطی آن، اصلا این نیست که این کتاب «سراسر مغالطه است و ارزش خواندن ندارد». یک دلیل مهم برای اینکه چرا چنین ادعایی نمیکنم، دلیلی است که ممکن است از فرط سادگی، خندهدار به نظر برسد: چون هنوز همهی این کتاب را نخواندهام!
دیشب به اتفاق یکی از بستگان، که خود قربانی دستگاه تفتیش عقاید در این دیار است و به زودی ایران را برای همیشه ترک میکند، فیلمی دیدیم دربارهی دستگاه مخوف تفتیش عقاید در کلیسای اواخر قرون وسطای مسیحی. فیلم، با عنوان «ارواح گُویا» در مورد نقاش معروفی به نام فرانسیس گُویا است، همانکه نقاشیهای معروفی دارد در نقد کلیسا از جمله یک نقاشی او که فردی، احتمالا از ارباب کلیسا، دارد انسانی را میخورد.
گُویا که در اسپانیا میزید، دختر زیبایی از خانوادهای مرفه، مدل نقاشی اوست، و در همان حین لورنس، از ارباب کلیسا نیز، که متمایل است تصویر او کشیده شود، برای نقاشی به منزل گُویا میرود و با دیدن تصویر نقاشی شدهی آن دختر، دلباختهی دختر میشود. از قضا همین دختر در رستورانی از خوردن گوشت خوک با اکراه، پرهیز میکند و خبر به دستگاه تفتیش عقاید (که در فیلم به آن
holy office) میگویند، میرسد. پرهیز از خوردن گوشت خوک، میتواند نشانهی یهودی شدن یک فرد مسیحی باشد و این نشانهای از heretic (مرتد) بودن فرد است. دختر به ادارهی تفتیش عقاید فراخوانده میشود و زیر شکنجه قرار میگیرد. پدر دختر که از بازنگشتن فرزندش درمییابد که داستان از چه قرار گشته، دست به دامان گُویا میشود و از او میخواهد که از طریق دوست کشیشاش برای نجات دخترش اقدام کند. گویا، لورنسِ کشیش را به میهمانی به منزل پدر دختر میبرد. لورنس اظهار میدارد که نمیتواند برای دختر کاری بکند زیرا دختر به بددینی خود اعتراف کرده است. پدر دختر، گُویا و خانوادهی دختر میگویند که دختر زیر فشار به چنین اتهامی اقرار کرده است اما لورنس از باور پذیرفته شدهای در کلیسا سخن میگوید که مطابق آن مومن واقعی قدرتی از خداوند دریافت میکند که در نتیجهی آن در مقابل هر فشاری ایستادگی میکند و اگر دختر نتوانسته در مقابل فشار ایستادگی کند به این دلیل است که مرتد است. پدر دختر تاب نمیآورد و کشیش را در منزلاش زندانی کرده، از او به زور امضایی میگیرد که مطابق آن کشیش اعتراف میکند به میمون بودن نسل انسان باور دارد (نظریهای که نسب به داروین میرساند و از نظر کلیسا کفر بود) و از کشیش میخواهد یا برای آزادی دخترش تلاش کند و یا این نامه را برای کلیسا رو خواهد کرد. تلاشهای کشیش در نجات جان دختر به جایی نمیرسد. از صحنههای رقتانگیز فیلم، صحنهی ورود لورنس به زیرزمینی تاریک و مخوف است که محل نگهداری و شکنجهی مرتدان است. دختر را در دخمهای در آنجا مییابد و از آن پس مدام به دیدن دختر میرود و به بهانهی دعا، با او میآمیزد. پدر دختر که از تلاشهای لورنس ناامید میشود، آن نامه را از طریق پادشاه اسپانیا در اختیار کلیسا قرار میدهد، کلیسا لورنس را تکفیر میکند. لورنس میگریزد و کلیسا به جای او، نقاشی او را در مراسم مرتدسوزان به آتش میکشد.
سالها میگذرد. در فرانسه انقلاب میشود و ناپلئون بر سر کار میآید و امواج انقلابی به اسپانیای مسیحی محافظهکار هم میرسد. انقلابیون، اسپانیا را فتح میکنند و بر استیلای ظلمخیز کلیسا پایان میدهند. دادستان انقلابی دولت جدید، کسی نیست مگر لورنس که پس از فرار از اسپانیا به فرانسه رفته و به صف انقلابیون پیوسته. اسقف اعظم کلیسا، طی حکم او محکوم به اعدام میشود. درِ زندانها باز میشود و دختر پس از سالها با بدن و چهرهای، که دیگر نشانی از رعنایی و زیبایی ندارد، از زندان بیرون میآید. هیچ کس از خانوادهاش به دیدارش نیامدهاند. به خانهشان میرود. تمام اعضای خانوادهاش طی جنگ داخلی کشته شدهاند و خانهی مجللشان غارت شده است. به دیدن گُویا میرود. گُویا که ناشنوا شده است، دختر را ابتدا نمیشناسد. نقاشی آن دختر زیبا همچنان بر دیوار خانهاش نقش بسته است. نهایتا دختر را میشناسد. دختر تنها تقاضایی که دارد این است که بتواند فرزندش را ببیند. فرزند؟ کدام فرزند؟ معلوم میشود که دختر از کشیش در زندان باردار میشود اما پس از تولد فرزند این دختر را از او جدا میکنند. گُویا به اتفاق دختر به دیدن لورنس انقلابی که مدام از عدالت و برادری سخن میگوید میروند. گُویا هر گونه ارتباطی با دختر را منکر میشود و دختر نحیف را به دیوانهخانه میفرستد. گُویا با تلاشهای فراوان، دختر را از دیوانهخانه بیرون میآورد. اما دختر دیگر دیوانه شده است و تنها خواستهاش دیدار فرزندش است. گُویا در منطقهای بدنام، دختر تنفروشی را میبیند که شباهت بسیاری به دختر دارد و در مییابد که او فرزند همان دختر است.
تلاش گُویا برای آنکه دختر و مادر را به هم برساند، به خاطر وضع آشوبناک اسپانیا به سرانجامی نمیرسد. در اسپانیا، انقلابیها شکست میخورند و دوباره دولتی مورد تایید کلیسا به سر کار میآید. لورنس در حین فرار دستگیر میشود و به دلیل تکرار افکار بدعتآمیز ولتر و اقدام علیه امنیت کلیسا محکوم به اعدام میشود. کلیسا میگوید در صورتی که لورنس، این کشیش سابق، توبه کند راه برای بخشش او باز است اما لورنس توبه نمیکند.
لحظهی اعدام لورنس، لحظهی اوج فیلم است. تمام مردم جمع شدهاند. لحظاتی پیش از اعدام کشیشها سعی فراوانی میکنند تا لورنس توبه کند اما او صلیب را از دست آنها میگیرد و به زمین میکوبد. لورنس در میان جمعیت، دختر را تشخیص میدهد که با چشمانی گریان او را صدا میزند. کمی آن طرفتر دخترش را نیز تشخصی میدهد که فرماندهی جدید ارتش از او خوشاش آمده و حالا در کنار اوست. گُویا را نیز میبیند که دارد تند-تند صحنهی اعدام او را نقاشی میکند. آخرین فرصت برای توبه را نیز نمیپذیرد و او را خفه میکنند.
صحنهی پایانی فیلم، درشکهای را نشان میدهد که جسد لورنس را با خود میبرد و چند بچه به دور درشکه حرکت میکنند. هیچکدام از مردم شهر، جسد خفه شدهی لورنس را مشایعت نمیکنند تنها دختر است که دست خود را به جسد رسانده است و به آن بوسه میزند.
همین.